
«من، حصار اریحای خویش بودم که گرد خود پیچیده بودم.
امروز اما چشمانم را به عطر گل محمدی میشویم و بر پردهی ذهن، نقش یاس را میکشم؛
باشد که عطرش در تمام زندگیام جاری شود.
اینجا، منم و قلبم که صادقانه رؤیاهایم را حس میکند.
گاهی افکارم پریشان میشود و ذهنم طرح خرزهره میگیرد؛
در حالی که قلبم مرا به سوی یاس و سرخ و رز میکشاند و ذهنم به سمت خرزهره و گلهای مردابی.
دستان نیازم را به سوی آسمان میبرم،
و از خالق هستی، آنچه را که در خور جلال و جمال ذات الهی اوست،
نه در حد و اندازهی ذهن و روزمرگی من، تمنا میکنم.»