مینشینم و کلاف سر در گم زندگی را نظاره میکنم و با آرامشی که از عمق دل طوفان دزدیدهام قرار میگیرم. در آن تلاطم سهمگین دریا، نگاهی به من خیره است. نگاهی که ساحل امن چشمهایش را به سمتم میگشاید و مرا به نوشیدن چای عهد و پیمان دعوت میکند. دستهایش لنگرگاه امنی است برای کشتی واژگون دلم. چه زیباست که او از پشت پنجرههای مه آلود دلم، شاهد تنهایی و سرگردانیام بوده است.
بغض فرو خورده سالها را قورت میدهم و دردی که در من، همچون رقص و بیقراری یک مار است، تا با اولین قلپ از چای و شهد گوارای عشق، تبدیل شود به پرواز پروانهای که چند سال در پیله به خواب رفته بود. و زنجیرهای فولادی یأس و ناامیدی با اولین جرعه چای تبدیل به مرواریدهای درخشان شدند و فرو ریختند. تمام فریادهای به گل نشسته در حنجرهام، در مقابل لبخند او به زمزمهای از جنس پر قو بدل میشود.
سر صحبت و کتاب حقیقت که باز میشود، میگوید: «بگذار من برایت رمز حیات را بگشایم. تو تنها چشمانت را به زلالی آسمان شفاف دریا غسل بده و کاری به غبار اندوه دیروز و هیاهوی بیحاصل امروز نداشته باش. دستت را در دستم بگذار تا تو را به وطن ازلی و باغهای عدن سرخوشی و سایه خنکای کاج و سرو راستین و نور و گرمای بیمنت خورشید برسانم.»
و اینجاست که در قلبم سکوت بلورین مستقر میشود و سلول به سلول وجودم را نوازش میکند. انگار در وسط دریا، در قلمروی آرامش و نور، روی گنجینه اسرار صدفها، آرام آرام گام برمیدارم و با ماهیهای رنگارنگ قصه رسیدن به خویشتن را زمزمه میکنم. اینجا نمای رخ هستی پیداست که حتی فکرش در خیالم نمیگنجید. اینجا من تمام هستیام را در آغوش گرفتهام و روح را از اسارت کالبد جسمم رها ساختهام.
چه زیباست مجنون شدن برای دلبری که برایت نوای زندگی میسراید. چه زیباست نوشیدن جرعه چای و اشک شبنم و نوازش برگ گل و وصال یار.