و آن دم که خونِ منجمد در قلم، با تشعشعِ عشق در کالبدِ وجودش ندای روح دمیده شد و بر دلِ نرم و نازکِ کاغذ چکید... گویی دیوارِ بلند و طویلِ یأس، که تا سقفِ آسمانِ ناکجاآبادِ پوچی قد علم کرده بود، ناگاه فرو ریخت تا قهرمانانه، درخششِ معجزهی خداوندی را احساس کند.
حالا با خیالی آسوده و با تبوتابِ امید، قدرتِ برگرفته از الوهیت را گوشهی دلم سنجاق کردهام و به قلمم نفوذِ خودنمایی بخشیدهام تا سرودِ رهایی سر دهد؛ تا با هر قطره از جوهرِ تابش، آذرخشی شود، واژهها را روشن سازد و آسمانِ صفحهی سپیدِ روبرویش را ستارهباران کند. این قلم حرکت میکند تا تیره و تاری را بشکافد و مسیرِ معجزه را منور سازد.»