
نور ماه سنگ فرش های کف خیابان را درخشان کرده و آسمان با جامه سیاه خود، شهر را در آغوش گرفته بود.
همه چیز سر جایش بود، ماه، ستاره، چراغ، نیمکت های چوبی . اما یک چیز نبود.
انگار که جهان روح خود را از دست داده باشد و من که روزی لحظه ها و ثانیه ها را زندگی میکردم، حالا تنها به تماشای سالن خالی وجودم نشسته ام.
چراغ کنار خیابان روشن و بود پرتو هایش را به اطراف پراکنده میکرد، اما گرمایش حس نمیشد .
ساعت مچی ام با صدای تیک تاک هر ثانیه، ساعت را فریاد میزد، ولیکن که گذر زمان اتفاق نمی افتاد. انگار که زمان را به درون قفسی کشیده باشند و اجازه ی خروجش را ندهند.
به سمت خانه میروم ، قهوه ای در فنجان میریزم اما بویش را استشمام نمیکنم .
آینه را نگاه میکنم، صورت آن طرف دیگر از آن من نیست.
به نظر میرسید روی لایه ای از مه راه میروم . اگر دستم را دراز میکردم چیزی نمیگرفتم اما وجودم را حس میکردم.
وجودی که ای کاش تنها یک رویا بود .
غذای مورد علاقه ی همیشگی ام را خوردم. مزه ی کاغذ میداد. اما گرسنگی ام را برطرف میکرد.
موسیقی مورد علاقه ام هم پخش میشد. ولی یک آهنگ دلنشین به نظر نمیرسید. تنها یک صدا بود مانند دیگر صداها.
هر روز بیدار میشوم، غذاهای مورد علاقه ام را میخورم. شب ها در خیابان قدم میزنم، به آینه نگاه میکنم ؛ ولی هیچکدام به جایی نمیرسند.
ان لحظه ها زندگی ام کتابی با صفحات سفید شده بود که هرگز نوشته نشد .
شاید اتاقی پر از مبلمان بود که هیچکس در آن جا نمینشست.
چه بسا ساعتی بود که عقربه هایش در حرکت اند اما زمان را نشان نمیداد.
راه میرفتم، مینشستم، راه میرفتم، مینشستم... اما هر بار یکسان بود.
گریه نمیکردم، نه برای اینکه دردی ندارم، فقط برای اینکه گریه کردن هم مزه ای نداشت .
وجودم تهیگاهِ تهیها بود؛ حسی بیرنگ و بیآوا، چون غباری که هرگز ننشسته است. معلق بودم در هوایی که حتی غبار هم در آن جای نداشت. زندگی میکردم، بیآنکه چراییِ بودنم را بجوییم. جسمی داشتم، اما ذهنم لبریز از خلأ بود. میدیدم، به عمق چیزها مینگریستم، اما حس نمیکردم؛ همهچیز برایم چون نگارهای بیجان بر بوم بود.
روزگاریست که اینگونه میگذرم، روزها چون سایههایی بر دیوارِ بیپایان زمان. و هنوز نمیدانم، نمیدانم چرا اینجا هستم...