همزاد مه·۲ ساعت پیشخلع سلاح نورهمیشه داستان غروب را از زبان کسی شنیده ایم که شیفته ی خورشید است. این غروب از نگاه فردیست که خورشید را دوست ندارد. از پشت پنجره نگاهش میکنم…
همزاد مه·۱ روز پیشهمدم سکوت(گفتگو با سایه ام در نیمه شب ) نیمه شب بود ، چراغ را روشن کردم .ماه همچون چشمانی نیمه باز از پشت ابر ها خودنمایی میکرد . هنگامی که ستارگان…
همزاد مه·۲ روز پیشنوای غریب آزادینگاهش پوچ بود، نمیتوانستم بفهمم که غمگین است یا شاد، از چشمانش میخواندم که روحش روشنایی سابق را ندارد. اوایل برای بیرون آمدن از قفسش پیوسته…
همزاد مه·۳ روز پیشفرشته مرگی که من را نکشتزنگ ساعت به صدا درآمد ، آری وقتش رسیده ساعت سه نیمه شب است و محل قرارمان پشت بام خانه. من منتظرم، او پذیرفته تا هر شب به دیدارم بیاید. نه ب…
همزاد مه·۳ روز پیشرویانماامید چیز دردناکیست انسان را در تاریک ترین بازه ی زمانی زندگی خویش مجبور به بقا میکند ، کل وجودت متصل به «شاید » و « اگر »میشود ، شیرینی ایس…
همزاد مه·۳ روز پیشرویانماامید چیز دردناکیست انسان را در تاریک ترین بازه ی زمانی زندگی خویش مجبور به بقا میکند ، کل وجودت متصل به «شاید » و « اگر »میشود ، شیرینی ایس…
همزاد مه·۳ روز پیشهمزاد مهسکوت اتاق، فریادِ نبودنش را بلندتر میکرد . فریادی که امواجش موجب سرازیر شدن اشک از چشمانم میشد. دلم میخواست بگویم که نرو، اما کلمات در…