
خداحافظ...
کلمه ای که ماه هاست، منتظرم نوایش را از زبان تو بشنوم.
بی صدا تر از آنکه بتوانم متوجه شوم رفتی.
زود تر از آنکه بتوانم جلوی تو را بگیرم ناپدید شدی.
ای کاش برای آخرین بار در در گوشم زمزمه میکردی،
خداحافظ
هنوز هم گاهی بعد از داشتن روزی شگفت انگیز، به سمت اسم تو می آیم تا مانند کودکی که عروسک جدید خریده برایت از شگفتی هایش بگویم.
اما هر بار به من یادآوری میشود که ما مدت هاست با هم حرف نمیزنیم.
من بخشی از بهترین خاطراتم را با کسی ساختم که روز ها ، ماه ها و حتی سال ها ، دیگر با او سخنی نگفته ام .
تو تنها فرد زندگی ام بودی که گفتگو با او را نه از سر وظیفه، که از سر علاقه میدانستم.
میدانی اخر ما قول انگشتی داده بودیم...
قول دادیم که هیچ چیز جز مرگ مارا از هم جدا نکند.
افسوس که چیزی قدرتمند تر از مرگ پدیدار شد و خیلی زود به سراغ من و تو آمد.
شاید بعضی اوقات، قول ها فقط یک لحظه ی قشنگ اند، نه یک قرارداد همیشگی.
گمان میکنم ، کار تو بهترین روش برای یک خداحافظی شیرین است ؛ اما هنوز هم میخواهم چرایی بودن این فاصله را بدانم.
آدم ها گاهی برای یک عمر، برای یک فصل، یا برای یک درس می آیند .
من امیدوار بودم که تو تا پایان زندگی همراهیم کنی. ولیکن که تو فرد مورد علاقه ام بودی، پس چرخ زندگی تورا مجبور به حضور در دسته ی آخر میکرد ؛ زیرا ما مهمترین درس های زندگیمان را با دوست داشتنی ترین آدم هایمان یاد میگیریم.
قلبم از شدت دوری سنگینی میکرد، اما حالا کم کم دیگر اشتیاقم را برای خبری راجب تو از دست داده ام .
هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم، دلتنگ تو نه .
دلتنگ خاطراتی که با هم داشتیم.
خاطرات شادی که اکنون من را غمگین میکنند.
شاید کمی دیگر که بگذرد ، تصویرت در خاطراتم نیز محو شود.
اما باز هم دلتنگ خواهم ماند .
باز هم فکر انکه میتوانست جور دیگری باشد و اما نشد در ذهنم پابرجا خواهد ماند.
باز هم پشیمانی از اینکه چرا نتوانستم برای آخرین بار دلیل رفتنت را بدانم در قلبم خواهد ماند.
تو بر زبان نیاوردی، اما من برای آخرین بار دوباره زمزمه میکنم؛
خداحافظ سنجاقک کوچولوی من...