سکوت شب همه جا را فرا گرفته و تنها صدایی که به گوش میرسد آواز جغدیست تنها در دل این سیاهی و برخورد شاخ و برگ درختان.
ترکیب مه و سکوت بسیار فریبنده است برای دلم ،جوابی ندارد و ندارد در این روز تاریک تنها صدای قدمهایم از دل کوهستان میآید گویی او هم از این دلتنگی دل آشوب است و مدام این شعر در گوشم زمزمه میشود«دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم سیلاب سرشک آمدو طوفان بلا رفت».
خاطرات مانند سیلاب جاری شدند و هر کدام گوشهای را مخروبه کردند هنوز رفتنت را باور نکردم کاش باز هم دنیا و کائنات دست به دست هم بدهند تا به هم برسیم شاید در جایی دگر در روز روشن لحظه وصال خورشید و آفتابگردانها لحظه وصال ما هم باشد.!
