پتو را کنار می زنم و چند قدم به سمت پنجره بر
می دارم دم بازدم سه مرتبه آن را تکرار میکنم و منتظر می مانم.
چشمان ام ناخودآگاه بسته می شود و لحظه ای را تصور میکنم که جوابم را میدهد. تضاد در من بی داد میکند باید خودم را برای هر پاسخ احتمالی آماده کنم فردا یا خندان میشوم و سرشار از عشق یا گریان
یه ساعت دو ساعت سه ساعت از آن پیام میگذرد ولی هنوز جوابی دریافت نکرده ام به ندایی
از درون به من میگوید هنوز هم فرصت هست تا دیر نشده پیامت را پاک کن اما صدایی دیگر در من بیداد میکند. نمی دانم نتیجه کارم پیروزی است یا باخت او به مبارز است و خوب میداند باخت چه معنایی دارد و ممکن است آدم را از زندگی نا امید کند. پسری با موهای مشکی و لبخند نگاهی گرم در حوالی همین افکار به خواب عمیقی میروم با نور خورشید از خواب بیدار می شوم و ضربان قلبم به ناگاه بالا میرود موبایلم را چک میکنم و ناخودآگاه اشک از چشمانم سرازیر می شود من آدمه
رابطه نیستم او بلد نیست یا نمی خواهد مرا ناراحت کندیا شاید برای من آدمه ماندن نیست چقدر برخورد با مسئله حل نشده برایم راحت بود تا از نزدیک با واقعیت روبرو شدن کلمه چرا مثل علامت سوال در ذهنم می چرخید.
قبل از پاسخ کمی مکث کردم و بایه خداحافظی از صداقتش تشکر کردم از آن زمان میگذرد من مدام دختری را به یاد می آورم که برخلاف تابوها ایستاد و احساسش را فریاد زد و با خودش می گفت نه او پایان من نیست شاید اگر این کار را نمی کردم تا ابد حسرت آن لحظه را می خوردم قلبم شاید آن روز سنگین تر شده بود و شب احساس خفگی میکرد اما شاید آغازی دوباره در راه بودونه ماندن و درجا زدن وادمه آن روز امروز با انسانی روبروست که نه تنها روحش را بلکه قلبش را با تمام وجود حس میکند🖋️😉🌱🌌💔