دوران نامزدی، دورانی بود که واقعا همهچیز بیش از حد فانتزی بود! من تازه با یک شخصیت جدید از خودم آشنا شده بودم که میتوانست دوست بدارد و دوست داشته شود! شخصیتی که میتوانست از شب تا صبح با "او" چت کند بدون اینکه ذرهای خواب به چشمانش بیاید! شخصیتی که چند دقیقه مانده به رسیدن "او" قلبش تندتر میزد، شخصیتی که هروقت مدت طولانی "او" را نمیدید مریض میشد، راستش دیگر خودم را نمیشناختم! من از "او" در ذهنم یک بُت ساخته بودم!!!
الان ۵سال از آن روزهای فانتزی میگذرد! خودم را نگاه میکنم دیگر هیچ خبری از آن شخصیت شیفته و فریفته نیست! "او" همان "او" است ولی "من" دیگر همان "من" نیستم!!!
من به همهی چیزی که روزی برایم هیجانانگیز بود، "عادت" کردم! همهی این قصه ها را گفتم که به اینجا برسم! به این نقطهی "عادت"! به عادی شدن همهی ویژگیهایی که روزی ما را به وجد میآورد!!
میخواهم حقیقتی تلخ را به ما بگویم:
«عادی شدن، ماهیتِ رابطههای درازمدت است»
متاسفانه همهچیز قرار است که عادی شود! چون روزی فرا خواهد رسید که شما تمام ابعاد وجودیِ پارتنرتان را کشف خواهید کرد! و دیگر چیزی برایتان تازگی ندارد! خیلیها میگویند سعی کنید با کارهای جدید تنوع ایجاد کنید! ولی اگر هزار کار جدید هم انجام دهید باز هم آن احساس روزهای اول باز نمیگردد!
بعد از این ۵سال که دیگر زیر یک سقف زندگی میکنیم، نه دیگر او از نوشتههای من تعریف میکند و نه من هنگام دیدنش قلبم تندتر میزند! اینها لزوماً به معنی عدم تفاهم و مشکل داشتن نیست! اینها فقط خاصیت "عادت" است!
ما عادت میکنیم! حتی به مهربان بودن و از خودگذشتگی های "او"، حتی به صدایش،به لبخندش،به چشمهایش! همزمان که دوستش داریم و "او" هم دوستمان دارد، همزمان که ممکن است با ناراحتیِ او ناراحت شویم و با خوشحالی اش خوشحال!
ما به بودنِ "او" در کنارمان عادت میکنیم...