اولین روزهای آشنایی من و "او" بود. تک تک صفات و ویژگی هایش برایم جذاب بود! تقریبا هیچ نقطهی تاریکی در وجودش نبود یا من نمیدیدم! حتی لحن و تُن صدایش مرا میکشت! کافی بود چند کلمه حرف بزند! وای خدای من قلبم میایستاد!
اوایل،موقع حرف زدن با من، به همهجا خیره میشد الّا صورتِ من!!! خجالت میکشید؟ نمیدانم! ولی من حتی برای همین حُجب و حیای بیخودی دلم میرفت!!!
آن روزها من دختری آفتاب مهتاب ندیده بودم که به تازگی دانشگاه قبول شده بودم و سرم را از توی کتابهای کنکوری بیرون آورده بودم! ۱۲سالِ مدرسه را بی هیچ حاشیهای فقط درس خوانده بودم. مونس و یار من کتابهای درسی و داستان و رمان و شعر بود! چه میدانستم عشق چیست! چه میدانستم؟
در آن روزهای شروع جوانی فکر میکردم مفهومی به اسم عشق وجود خارجی ندارد و همهی این خزعبلات را نویسندگان رمانها به خوردِ ملّت دادند! اما کمی بعد، وقتی خودم عاشق شدم فهمیدم عشق میتواند بیشتر از چیزی که نویسندهها مینویسند، رؤیایی و قشنگ باشد!
وقتی نامزد کردیم انگار هر روز بیشتر از دیروز به "او" علاقهمند میشدم. الان باورم نمیشود که آن روزها گاهی از شدت ذوق،اشک می ریختم!!!
"او" نوشتههای مرا میخواند و تحسین میکرد! وقتی برای اولین بار یکی از کپشنهای اینستاگرامم را خواند و خوشش آمد انگار دنیا را به من داده بودند!! انگار برندهی جایزه بهترین نویسندهی جهان شده بودم!!!
آنقدر وابستهاش شده بودم که من شده بودم منِ "او"!
ادامه دارد...