ویرگول
ورودثبت نام
فانوس
فانوسدختری که سال‌هاست در بین قفسه‌های یک کتابخانه‌ی بزرگ گم شده.
فانوس
فانوس
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

آاااادت میکنیم(پارت۲)

من شده بودم"منِ او".

دوران نامزدی بود. شنیده بودم بهترین دوران همین نامزدی‌است و بعد از آن دیگر رنگ شور و هیجان را نخواهم دید! با وجود امتحانات دانشگاه و دشواری درس‌هایم با "او"زیاد وقت می‌گذراندم. قرار‌های دونفره‌‌مان عصرانه در امامزاده‌ای نزدیک به خانه بود.

ما چند روز بیشتر از آشناییمان نمی‌گذشت ولی انگار سال‌ها بود که همدیگر را می‌شناختیم انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.چیزی انگار ما را به هم وصل میکرد چیزی از جنس نور!

انگار این همه سال من را برای "او" کنار گذاشته بودند و "او" را برای من!

تا دم غروب در صحن  امامزاده آنقدر حرف می‌زدیم تا دستانمان از سرمای آذرماه یخ بزند و برای نماز مغرب به مسجد محله‌ی پدربزرگش می‌رفتیم. آنجا بعد از نماز یک صفحه قرآن میخواندند که آن شب‌ها "او" میکروفون به دست می‌گرفت تا قرآن بخواند و من نمیدانم که مسحور آیات قرآن شده بودم یا صدای "او"!
همه‌چیز درست شبیه سریال‌های ایرانی صدا و سیما پیش میرفت:)))

ادامه دارد...

عشقعادتنامزدی
۱
۰
فانوس
فانوس
دختری که سال‌هاست در بین قفسه‌های یک کتابخانه‌ی بزرگ گم شده.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید