
جین تونی، قهرمان بوکس، که با شکست جک دمپسی در سال 1926 عنوان سنگین وزن را به دست آورد، مردی بسیار باهوش و باسواد بود و برای چاپ اولیه نسخه چهاردهم جدید بریتانیکا (1929-1973) که دایره المعارفی درباره بوکس آمریکایی بود، نوشت. در واقع، احتمالاً امروز هیچ بوکسوری در قید حیات نیست که بتواند مقاله ای در مورد حرفه خود بنویسد و به سبک یا بینش تونی نزدیک شود. تونی ورود خود را در سال 1929 با توصیه های حکیمانه ای که برای ستارگان ورزش مدرن در سراسر جهان قابل اجرا بود به پایان رساند. وقتی او به ورزشکاران هشدار می دهد که «از نظر ذهنی مجهز»، «از هر گونه علاقه بیرونی و نگرانی از هر طبیعتی» رها باشند، به ویژه پس از «کسب پول» و ثروت فراوان، سخت است که به بسیاری از ورزشکاران معاصر فکر نکنیم که «خارج از برنامه فعالیتها» اگر نگوییم حرفه شگفتانگیز آنها را در دوران اوج خود از بین بردهاند.


مشت زنی، عزاداری، جنگیدن با جایزه و روفییسم در اذهان عمومی مترادف بودند از اولین روزهای جنگ جایزه در ایالات متحده تا جنگ جهانی، زمانی که بوکس به عنوان وسیله ای برای تطبیق سریع مردان آموزش ندیده برای عمل در جبهه تجویز می شد. . بوکس تا این زمان بدلیل شیوههای افرادی که در مراحل اولیه آن در آمریکا با جایزهبازی در ارتباط بودند و بهخاطر نوع مردانی که در این رقابتهای جایزهای شرکت میکردند، میراث وحشتناکی در شهرت داشت. . به عنوان یک قاعده، آنها، هم مبارز و هم شریک، افرادی شیطان صفت و کم ظلم، مبتذل و وحشیانه تا حد مشخصی بودند. مردم به این موضوع پی بردند و تمام افرادی را که به هر نحوی با این «ورزش» در ارتباط بودند، طرد شده معرفی کردند. تقریباً تمام ایالت های اتحادیه قوانینی را تصویب کردند که مبارزه با جایزه را ممنوع می کند. با این حال، گاهی اوقات، علی رغم قوانین، مسابقات مهم به صورت مخفیانه در مکان های دور از راه برگزار می شد. اما آنها معمولاً توسط پلیس خاتمه می یافتند و پلیس اطلاعاتی را که چنین دعوا برگزار می شود به دست می آورد و پس از توقف مسابقه مدیران را دستگیر می کرد. این نوع مسابقه افراد معدودی را به خود جلب کرد، اول به این دلیل که آنها کارهای آهسته و غیر جالبی داشتند که در آن یک نفر سعی می کرد از حریف خود پیشی بگیرد، و بنابراین، تلاش کمی برای پایان دادن به مسائل از ترس اینکه او بیش از حد خود را به کار ببندد و در معرض خطر قرار گیرد، انجام می داد. رحمت دیگری؛ و ثانیاً ترس از دستگیر شدن، یا احتمالاً مجروح شدن، در شرایط رایگان برای همه که معمولاً با پایان دادن به آنها همراه بود، حضور در آنها را به یک موضوع کاملاً خطرناک تبدیل کرد. احتمال دستگیری یا جراحت به طور طبیعی افراد محترم و محتاط را از خود دور نگه می داشت.
علیرغم اصلاح قوانین قدیمی منع دعوا و قوانین جدید به نام قوانین بوکس که اجازه برگزاری مسابقات بوکس را در برخی از ایالت ها می دهد، بوکس همچنان به عنوان یک «ورزش» غیرقانونی و نوعی سرگرمی وحشیانه و تحقیرآمیز در نظر گرفته می شد، تا اینکه دولت در سال 1917، از طریق مدیران فعالیت های اردوگاه آموزشی، آن را به عنوان وسیله ای مهم برای تطبیق سریع مردان آموزش ندیده برای زندگی سخت سربازی پذیرفت. در آن زمان بود که بوکس مدرن مورد توجه بزرگترین تذکردهندههای خود قرار گرفت، یعنی وزرای انجیل، سازمانها و جوامع زنان مذهبی و غیر روحانی و کسانی که تفاوت بین مبارزه وحشیانه با جایزهسازی را نمیدانستند و قانونگذاری میکردند. بوکس مدرن این لحظه تولد دوباره برای بوکس بود. علاقه به بوکس از آن زمان به سرعت و به طور پیوسته افزایش یافته است. به عنوان یک ورزش برای پسران جوان در طول سال های تأثیرپذیر و در حال رشد خود، برابری با آن ندارد. اتکای به نفس، خودکنترلی، اعتماد به نفس، تفکر فردی و سریع، شجاعت بدنی و اخلاق ورزشی را توسعه می دهد. هیچ بازی یا ورزش دیگری وجود ندارد که بتواند به این ویژگی ها ببالد.
این که مبارزه یا بوکس جذابیتی برای چیزهای ابتدایی و ابتدایی دارد که سرسخت ترین دشمنان بوکس را نمی توان انکار کرد. چیزی به طرز وحشتناکی در مورد آن برای زن و مرد وجود دارد. تسلط آن بر انسان احتمالاً ناشی از انگیزه اساسی او - حفظ خود است. در مسابقات بوکس، تخیل تماشاگران آزمونی برای برتری فیزیکی، مبارزه برای حفظ خود می بیند. و برای حق زندگی هیچ منبع دیگری برای سرگرمی یا سرگرمی، ورزش یا بازی وجود ندارد که حاوی آنقدر درام واقعی باشد که می توان در مسابقه بین دو بوکسور همسان و خوب ورزیده پیدا کرد.
پس از جنگ جهانی، بوکس به رسمیت شناخته شد و مورد توجه عموم قرار گرفت. و کسانی که آن را به عنوان یک حرفه در پیش گرفتند، درست همانطور که یک مرد جوان به وکالت یا پزشکی می پردازد، دیگر به عنوان منحوس تلقی نمی شدند. بسیاری از مردان جوان جدی و بلندپرواز آن را به عنوان وسیله ای برای امرار معاش و حرفه انتخاب کردند. این یک عنصر کاملاً جدید را به ورزش وارد کرد، یک عنصر تفکر. مردانی که آمادگی ذهنی را به اندازه آمادگی جسمانی مهم می دانستند. مردانی که بازی خود را دقیقاً به عنوان یک جراح آناتومی خود را مطالعه می کنند. طبیعتاً، این افزایش قابل توجهی در دانش "علم" ایجاد کرد و استانداردهای بوکسور را به طور متناسبی بالا برد، به طوری که روش های بوکس باید بهبود یافته باشند همانطور که دوی سرعت و سایر عملکردهای ورزشی همه رکوردها را در دهه گذشته بهبود بخشیده اند. ما در هر شاخه دیگری از تلاش های ورزشی پیشرفت کرده ایم، بنابراین منطقی به نظر می رسد که فرض کنیم بوکس همگام با پیشرفت ورزش های خواهر خود پیش رفته است. سبک های بوکس متنوع و به طور قابل توجهی تغییر کرده است. روش های جدید حمله و دفاع معرفی و بهبود یافته است. کار با پا جایگاه مهمی در کارنامه بوکسور مدرن می گیرد. سبک کلاسیک؛ به عنوان مثال، وضعیت ایستاده، با دست چپ و پای چپ دراز، و بازوی راست خمیده روی قفسه سینه آماده است تا سر و یا بدن حریف را از بین ببرد، تقریباً به طور کامل به عنوان منسوخ کنار گذاشته شده است. به نظر کارآمدتر است که یاد بگیرید با لغزش سر به یک طرف یا طرف دیگر، بسته به نحوه مقابله، یا با فرو رفتن، کنار کشیدن یا لغزش داخل سرب، از سرب جلوگیری کنید. این به بوکسور امکان استفاده آزادانه از دو دست خود برای ضربه زدن را میدهد، که نسبت به روش قدیمی استفاده از یک یا هر دو بازو برای ضربه زدن، پیشرفت بزرگی است که در واقع ضربهها را دفع میکرد، اما با انجام این کار از استفاده از دستها برای مقابله جلوگیری میکرد.
کشف شده است که استفاده از دست ها برای ضربه زدن به حریف بسیار موثرتر از مشغول نگه داشتن آنها برای دفع کردن و جلوگیری از ضربات است. به طوری که اکنون ما سبک حمله "باب زدن و بافندگی" را داریم، با دستهایی که در موقعیت ضربه قرار دارند و آماده ضربه زدن هستند در اولین روز به عنوان پیشروی به سمت حریف. جک دمپسی، قهرمان سنگین وزن 26-1919، بزرگترین نماینده این سبک تا به امروز بوده است. بنی لئونارد، قهرمان سبک وزن 1916–1916، یکی از بزرگترین هنرپیشههای ترکیب فوقالعاده کار ریتمیک پا و ضربههای سخت، دقیق و مستقیم بود. جک بریتون، قهرمان سبک وزن 1919-1922، اگرچه ضربه سنگینی نداشت، اما بدون شک بزرگترین مهارت بوکس در زمان خود بود. سه مردی که نام برده شد، چهرههای برجسته بوکس زمان خود بودند، و در حالی که "سبک" آنها تا حدودی از نظر ظاهری متفاوت بود، اما اساساً آنها یکسان بودند، زیرا یاد گرفتند با سر خوردن و پایین آوردن سر از ضربات خودداری کنند تا همیشه استفاده رایگان از هر دو دست این عامل، بدون شک، منبع اصلی در بهبود بوکسور مدرن است.
جین تونی برای همیشه یک بوکسور واقعا عالی خواهد بود، یکی از بهترین بوکسورهایی که تا به حال وارد رینگ شده است. او که یک استراتژیست باهوش با پای کاری عالی، دفاع عالی، شجاعت فوق العاده و دست راست خطرناک بود، در یکی از رقابتی ترین دوران تاریخ بوکس جنگید، در دو وزن قهرمان شد و با رکورد 65-1-1 بازنشسته شد. لزوم شروع یک نمایه در مورد تونی با این دو جمله، طنز تاسف باری را آشکار می کند: متأسفانه، این بزرگ تمام دوران، تنها بوکسوری که هری گرب و جک دمپسی را شکست داده است، مورد قدردانی عموم قرار نگرفت. در حالی که داستان Gene Tunney یک داستان واقعی از پشتکار، جرات و شانس های طولانی است - به عبارت دیگر، آمریکایی ناب - کشورش هرگز او را مانند دمپسی یا جو لوئیس نپذیرفت، و می توان استدلال کرد که او هرگز به جایگاه واقعی خود به عنوان یکی از جاودانههای واقعی پیکارتینگ نرسیده است.
در حالی که خانواده ایرلندی-کاتولیک تونی کاملاً فقیر نبودند، آنها برای گذران زندگی تلاش می کردند، پدر دوازده ساعت در روز در شهر نیویورک کار می کرد و فقط 15 دلار در هفته برای حمایت از خانواده ای با هفت فرزند درآمد داشت. جان تونی با همسرش مری در سال 1880 به آمریکا آمده بود. اولین فرزند آنها، جیمز جوزف، متولد 1897، پس از اینکه خواهر کوچکترش تلفظ جیمز را غیرممکن کرد، نام "ژن" را به خود گرفت. همانطور که برای والدین ایرلندی-کاتولیک معمول بود، ژن امید تونی ممکن است وارد مقام کشیش شود، اما پدرش نقش مستقیمی در تبدیل شدن او به کشیش نداشت، بلکه یک عده ای بود.
مانند بسیاری از ایرلندیها در آن زمان، جان تونی عاشق بوکس بود. در سال 1890، پنج مسابقه از هفت مسابقه قهرمانی جهان توسط مبارزانی با اصالت ایرلندی برگزار شد، و مردانی مانند جک "نانپاریل" دمپسی و جان ال. سالیوان اسطوره بودند. خود تونی به ایرلند برگشته بود و در نیویورک مرتباً در نمایشهای مبارزه غیرقانونی که جمعه و شنبه برگزار میشد «سیگاریها» شرکت میکرد. بدون شک او سهم خود را از نزاع ها در اسکله های شهر نیویورک نیز دید. بنابراین زمانی که پسر کتابخواهش هنگام پیادهروی از مدرسه به خانه شروع به تحمل عذابهای قلدری کرد، جان تونی تصمیم گرفت راهحل معقول این باشد که به ژن یاد دهد چگونه از خود دفاع کند. و بنابراین، در دهمین سالگرد تولد پسر، هدیه پدر یک جفت دستکش بوکس بود.
یانگ جین که در زبان انگلیسی و نمایش عالی بود و تکگوییهای شکسپیر زیادی را حفظ کرده بود، قبلاً به بوکس توجه چندانی نمیکرد، اما اکنون وسواس زیادی داشت و تکنیکهای این ورزش را با همان تمرکز و توجهی که در تحصیلات مدرسهاش به کار میبرد، بررسی میکرد. او این شانس را داشت که توجه بوکسور سابق و مربی برجسته ویلی گرین را به خود جلب کرد، که او را در اصول کار پا و مشت های پایه آموزش داد. به زودی سرسختهای خیابانی محلی بهتر از انتخاب جین تونی میدانستند و در سن شانزده سالگی او اولین مبارزات آماتور خود را داشت.
جین در هجده سالگی حرفه ای شد، علیرغم این واقعیت که والدینش هنوز امیدوار بودند که او کشیش شود. در عوض، زمانی که آمریکا وارد جنگ جهانی اول شد، تونی به تفنگداران دریایی پیوست و خدمت سربازی او به پیشرفت حرفه بوکس او کمک کرد. او که در فرانسه مستقر بود، در کارتهای مختلف مبارزه با سربازان آمریکایی و فرانسوی رقابت کرد و قهرمانی سبک وزن نیروهای اعزامی آمریکا را به دست آورد. تا زمانی که از سفر خود برمیگشت، تصمیمش گرفته بود: شهرت و ثروت خود را با مشت جستجو میکرد. مدیر او، داک بگلی، او را به عنوان "دریای جنگنده" خطاب کرد و تصمیم گرفت مسابقات و تجربیاتی را که برای توسعه هنرش نیاز داشت به تونی بدهد. جین یک رشته طولانی برد، عمدتاً ناک اوت، به دست آورد، که به زودی باعث شد که اوباش مبارزه متوجه سبک بوکس نرم، سرعت چشمگیر و راست مستقیم او شوند که رعد و برقی جدی را به همراه داشت.
اولین قدم بزرگ رو به جلو در ژوئیه 1921 در آندرکارت یکی از بزرگترین مبارزات تاریخ بوکس، جک دمپسی در مقابل ژرژ کارپنتیر رخ داد. تونی هنوز نتوانسته بود خارج از جمعیت بوکس شهرت داشته باشد، بنابراین همه را می توان به خاطر عدم توجه زیاد به او در آن روز بخشید. وقتی او حریف خود را در دور هفتم اعزام کرد، استادیوم عظیم تغییر کاربری در بویلز سی آکر به سختی نیمه پر بود، اما هنوز فرصتی عالی برای جلب توجه بسیار مورد نیاز بود. و پس از پیروزی، تونی در اطراف گیر کرد و جایی را در کنار رینگ گرفت تا از نزدیک تماشا کند که «بچه بلکی» به «مرد ارکیده» ضربه می زند و او را در راند چهارم متوقف کرد. سپس و آنجا، رویای دیوانه شروع به شکل گیری کرد. تونی همیشه تحلیلگر بدون شک در حالی که تماشا میکرد با خود فکر میکرد و روزنهها و ایرادات را یادداشت میکرد. "شاید یک روزی."
تونی در آن سال شش مبارزه دیگر برد و اولین مسابقه تیتراژ واقعی خود را به دست آورد، دوئل با کینگ لوینسکی برای قهرمانی سبک وزن آمریکا. جمعیت زیادی در نیویورک دیدند که تونی محکم خود را به عنوان یکی از استعدادهای برتر رینگ در کشور تثبیت کرد، زمانی که او با خونسردی لوینسکی معروف را به مدرسه بوکس برد و با اختلاف زیادی برنده این تصمیم شد. اما هر چقدر هم که یک پیروزی بزرگ بود، نقطه عطف واقعی برای تونی هنوز فرا نرسیده بود. این اتفاق پنج ماه بعد، دوباره در شهر نیویورک و در برابر یک افسانه، هری گرب یکتا افتاد.
آن شب تونی تنها شکست حرفه ای فوق العاده اش را متحمل شد و چه شکستی بود. "گربه وحشی شهر دودی" معروف، یکی از بهترین بوکسورهای تاریخ و همچنین یکی از خشن ترین بوکسورها، زمانی که تونی را کوبید و بینی او را شکست، لحن را در راند ابتدایی ایجاد کرد. پس از آن، مسابقه یک ماجرای یک طرفه و وحشتناک بود، تنها سوال این بود که آیا تونی می تواند زنده بماند یا نه. با خونریزی شدید از بینی و بریدگی های روی هر دو چشم، ضربات وحشتناکی را جذب کرد، اما به دلیل شجاعت خود بر جمعیت پیروز شد، زیرا با وجود ضربات وحشتناکی که دور به دور می زد، هرگز دست از مبارزه برنداشت و به نوعی زنده ماند تا بشنود. زنگ پایانی در پایان قتل عام، جمعیت، جن را تشویق کردند که بلند و بلند بود.
اما آن شکست، هر چند دردناک بود، ممکن است بهترین اتفاقی باشد که برای تونی از نظر موفقیت های آینده رخ داده است. این او را مجبور کرد که در رویکرد خود تجدید نظر کند و تکنیک خود را اصلاح کند. طبق روایت خودش، در حالی که استراحت میکرد و اجازه میداد زخمهایش التیام یابد، مبارزه با گربها را بارها و بارها در ذهنش بازی کرد و به دنبال زمانبندی مناسب و دنبالهای مناسب از مشتها بود تا حمله وحشیانه «آسیاب بادی پیتسبورگ» را از مسیر خارج کند. بدیهی است که او در فوریه بعد گرب را شکست داد و عنوان خود را دوباره به دست آورد، استراتژی موثری را در پیش گرفت. تونی و گرب بعد از آن سه بار دیگر قفل کردند، و در حالی که همه مسابقات به شدت رقابتی بود، در پایان سری مشخص شد که تونی برتری داشت.
تا سال 1925، بهترین سبک وزن آمریکا از ساحلی به ساحل دیگر ابروها را بالا میبرد، زیرا اکنون آشکارا برای کسب شانسی برای تاج سنگین وزن بالای سر جک دمپسی تلاش میکرد. تعداد کمی چالش او را جدی گرفتند. دمپسی اکنون جایگاه یک افسانه زنده را به خود گرفته بود، تصویری که از وحشیترین و بیرحمترین جنگجوی حلقه تا به حال دیده بود. آخرین دفاع او از عنوانش، یک نزاع پر شور دو دور مقابل غول آرژانتینی، لوئیس فیرپو بود، و از آن پیروزی هیجانانگیز، او مشغول کسب درآمد با حضورهای عمومی و نمایشگاهها بود. تونی با پیروزی ناک اوت مقابل تامی گیبون، جنگنده سنگین وزن، مبارزی که دمپسی در امتیازها شکست داده بود، به چالش خود اضافه کرد، اما با این حال، اکثریت قریب به اتفاق مردم «دریانوردی مبارز» را تهدیدی برای «ماناسا ماولر» نمیدانستند.
و با این حال، پس از ده دور سریع در 23 سپتامبر 1926، این دست تونی بود که بالا رفت و هیچ کس نتوانست نتیجه را زیر سوال ببرد. مبارزه یک طرفه بود مسابقه مجدد یک سال بعد، معروف و بحث برانگیز "نبرد کانت طولانی" رقابتی تر بود، اما نه کمتر تعیین کننده. اگرچه دمپسی در زدن تونی گریزان و کوبیدن او در راند هفت، موفقیت کمی بهتر داشت، قهرمان در سه راند آخر تسلط داشت تا یک تصمیم متفق القول دیگر اتخاذ کند. برخی جین را به خاطر شکست نسخهای از دمپسی که سالها از دوران اوج خود گذشته بود جریمه میکنند، اما شایان ذکر است که خود جک اظهار داشت که نمیدانست، حتی در بهترین حالت ممکن، میتوانست رقیب بزرگش را «لیس» کند یا خیر.
هر دو مسابقه کاملاً رویدادهای عظیمی بودند و می توان فکر کرد که برنده آنها ممکن است جای دمپسی را به عنوان قهرمان بزرگ و محبوب حلقه جایزه بگیرد، اما چنین نبود. تونی هرگز مورد محبت مردم آمریکا قرار نگرفت و جایگاه او در میان بزرگان از آن زمان تاکنون دچار آسیب شده است. و تشخیص دلایل این امر دشوار نیست.
اولاً، تونی بسیار اهل کتاب بود، خصلتی که به سادگی با حرفه انتخابی او همخوانی نداشت. چه کسی تا به حال نام یک جایزهباز حرفهای را شنیده است که عاشق خواندن شکسپیر بوده و در میان دوستانش افرادی مانند جورج برنارد شاو را به حساب میآورد؟ عموم مردم به طور طبیعی نسبت به شخصیتی مشکوک بودند که بهجای هجوم به تودهها، به نظر میرسید که از آنها جداست. ثانیاً، خود تونی به مطبوعات مشکوک بود و روابط سردی با خبرنگاران داشت و از علاقه آنها به امور خصوصی خود نهایت دلخوری داشت. طبیعتاً، وجهه عمومی او از برخوردهای نامطلوب ناشی از آن رنج می برد. و سوم، او بزرگترین و غیر محتمل ترین پیروزی های خود را در برابر قهرمان مشهوری که در اوج محبوبیت بود، به دست آورد. عموم مردم جک دمپسی را دوست داشتند و نمیتوانستند از مردی که او را پایین آورده بود ناراحت نشوند.
و در نهایت، چیزی بسیار عالی در مورد تونی وجود داشت، کیفیتی که ناباوری را برانگیخت. دانش آموز نمونه؛ یک سرباز نمونه؛ یک پوژیلیست تقریباً کامل. و علاوه بر همه چیز او با یک خانواده فوق العاده ثروتمند ازدواج کرد، دختر عروسش با یکی از بنیانگذاران امپراتوری فولاد کارنگی. او در سمت خود به یک تاجر موفق تبدیل شد و در هیئت مدیره های مختلف خدمت کرد و در عین حال با نخبگان اجتماعی و کرم جامعه اروپا علاقه داشت. آیا جای تعجب است که مردم آمریکا، که خود را در یک سال پس از بازنشستگی او در رکود بزرگ می بینند، هرگز نمی توانند او را مانند دمپسی، «دوست کار» سابق، به آغوش خود ببرند؟
باز هم، طنز ماجرا این است که داستان جین تونی در واقع به همان اندازه واقعی و الهام بخش است که هر جایزه جنگنده آمریکایی دیگر. و تقریباً یک قرن بعد، عظمت حلقه او - علیرغم انتقادات قانونی مبنی بر اینکه او هرگز با هیچ یک از رقبای شایسته سیاه پوست زمان خود مواجه نشد - قابل چشم پوشی نیست. «تحریر جنگنده»، یک سبک وزن فوقالعاده تمام دوران و فاتح جک دمپسی، پوند به پوند، یکی از بهترین رقیبی است که پاگلیسم تا به حال شناخته است. اگر طرفداران مبارزه هاردکور نمی توانند او را دوست داشته باشند، همه نباید به خاطر مهارت غیرقابل انکار، شجاعت و پشتکار و داستان الهام بخش حرفه ای و زندگی او به او افتخار کنند. - مایکل کاربرت