ویرگول
ورودثبت نام
خدیجه(فریما)محمودی
خدیجه(فریما)محمودیدانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات_بازنشسته فرهنگی_ مولف دو کتاب حاصل پروانگی و ریشه‌های تشنه
خدیجه(فریما)محمودی
خدیجه(فریما)محمودی
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ ماه پیش

آغوش

یه روز یه دوست بهم گفت: بزار بقیه بغلت کنن!
تازه یادم اومد که خودمو زیادی فراموش کردم.
که چقدر به آغوش نیازمندم.
به اینکه اگه یکی دلش برام تنگ بشه، قند تو دلم آب میشه!
به اینکه یکی بهم زنگ بزنه بگه خوبی؟ خدا رو شکر و تلفن رو قطع کنه!
به اینکه دعوت بشم به یه چای عصرونه و گپ چند ساعته!
می‌دونی! هر بار که خودمو تو آینه دیدم یادم رفت بهش بگم آفرین!
هر بار که با ترکه‌ی روزگار دستام خون اومد زیادی رو خُلقِ خودم حساب باز کردم
تا رفتم یه جا بشینم به استراحت، روزگار چنان جریمه‌ام کرد که نفهمیدم چی شد!
من بوتاکس عشق رو تو دستای کسی ندیدم تا پیشونیم چین نخوره!
من زیادی راه رفتم!
زیادی از خودم یادم رفت!
حالا اونقدر کلافه ام که باید بگردم دنبال مقصر تا باهاش حرف بزنم
تا این حس خستگی منو رها کنه
کجایی مقصر؟!
بیا بشین فقط می‌خوام باهات حرف بزنم
همین!!

#فریما_محمودی
#زندگی_کنیم
#آغوش#عشق#فاصله#دوست#عاشقی

آغوش
۰
۰
خدیجه(فریما)محمودی
خدیجه(فریما)محمودی
دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات_بازنشسته فرهنگی_ مولف دو کتاب حاصل پروانگی و ریشه‌های تشنه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید