خاکستری های یک نویسنده

عصر جمعه، پنج ابان ... در حال تماشای ته مونده های غروب از قاب پنجره، و تنفس عمیق عطر تلخ و گرمم، بهش التماس می کنم که بیشتر بمونه ... نارنجی کمرنگی که هر لحظه رنگ پریده تر به رفتن ادامه میده ... جذبه ی سنگین ویولن و پیانوی اولافور، حس غریب ته دلمو چنگ می زنه ... کم کم دیگه چیزی از غروب نمی مونه ... به ترک سام دی سوییچ می کنم و هارمونی ویولن، می ذارم منو از خودم ببره ...

و استاتر و سکوت رو مرز هفده و هفده دقیقه ... هنوز یه کلمه هم واسه میانترم دوشنبه نخوندم ... انقدر گیج و مبهوتم، انقدر داستان دارم و حیرونم که میانترم اصلا مهم نیست ... می بینی؟! زندگی همینه، همیشه به سمت چیزی که قلبت براش می تپه کشیده میشی و گریزی نیست ... صدای جاده میاد ... یاد دیشب می افتم و شبی که از پشت پنجره تنهاییشو باهام قسمت کرد ...

یاد دانشگاه می افتم و صدای جاده ... جاده ی گمشده ... رفتنش و کت شلوار آبی ... وسط این نوشتن ها و غربت موسیقی در حال پرواز، میرم تو تلگرام و اسمشو با لمس کوتاهی فشار میدم ... و سولانژ این هر دیپ لابیرینث ایز تایپینگ ... تپش می گیرم ... دستمو می کشم تو گودی گردنم و رو نبضم نگهش می دارم ... سولانژ ایز تایپینگ ... "موندنتو دیدم ... راستی اگه تو بی وجود ترین موجود این سیاره ی متروک نیستی پس عمیق ترین جای دنیا کجاس؟! ..." از درون می لرزم ... تهی ام ... پرم از خالی ... پنجره رو تا نصفه می بندم و بر می گردم تو اتاقی که مردابش کدر شده ... فکر می کنم ...

یه نارنگی سرد بر می دارم و پوست می کنم ... از سرماش لذت می برم ... می ذارم عطرش دست هامو مست کنه ... سر و صورتمو می کنم تو پوست های نارنجی نرم، و نفس می کشم عمیق ... و ادامه میدم راه رفته رو ... " اومدنتو دیدم ... موندن و رفتنتو دیدم ... همه چیز قراره خاطره بشه ... و ما با هم تو این خاطره سهیم بودیم، هستیم ... این جمعه هم اومد با غروبش ... ولی سخت نمی گذره بهم ... ته دل یه خوشحالی مبهم اگه باشه، شاید بشه خیلی رفتن ها رو دووم اورد ... دوسِت نداشتم ... عاشقت نبودم ... اما بعد دوست داشتم ...

و تو از درک سنگین ترین ارزش ها هیچی نمی دونی ... یه هیچ مطلق که تو پیله خودش نیست شده ... این لحظه های اخر و ترک شدگی، یادت باشه تا اولین روز دوباره، عطر نارنگی میدن ... عطر پاییز زرد و نارنجی میدن ... من تونستم تو رو دوست داشته باشم ... یه تهی محض که حتی هیچ هم نبود ... یه عدم ... من دوست داشتم و به قلب بی نهایتم مغرورم ... حالا که این مرثیه شاید، با شعر غمناک اولافور یکی شده تا همیشه تکثیرش می کنم تو بطن لحظه، تا ادم ها و ادم ها بخونن این سرگذشتو ...

و لحظه ای به من و تو فکر کنن و رویایی که با نوشتن زاده شد، خودشو به رشته های تپنده ی این جهان خاکستری سیاه پیوند بده ... امیدوارم این سطرهای دودی، این واژه های رنگی، هیچوقت تیک دومشون ابی نشه ... امیدوارم اون قلب در به در هیچوقت بی اونکه تپش دوباره ای در کار باشه، از اون اتاق سبز یشمی بیرون نیاد و بی تکرار نشه ... قلب سیاه در به دری که بچه هامو ازم گرفت ... قلب سیاه سختی که به وجدان خندید و چشم هامو جدی نگرفت ...

از حالا تا اخرین نفس های واژه، می تونی دلخوش باشی به بودنت، تو سرخی خون یه قلب خاکستری که تموم حقیقت هاش آبیه... هجده و هجده دقیقه اس و من به حلقه ی نقره تو انگشتم خیره میشم و تو سرم زنگ می زنه، تعهدی که دیگه نیست ... هیچوقت نبوده از سمت تو و همیشه بوده از سمت من ... پوست های نارنگی رو تو مشتم فشار میدمو نفس می کشم عمیق ... ترک اندالوسو پلی می کنم و با هر دم و بازدم سنگین تر حل میشم تو خودم ...

ته می شینم تو خودم ... چشم های ترسیده و مضطربت یادم میاد و حرکت هیستریک سر و دست هات وقتی واژه ی وجدانو به زبون اوردی ... و تموم هیچی که تو رو در بر گرفته بود ... و پیله ای که دورت تنیده بود ... دوسِت داشتم و از یه جایی به بعد می تونم دوست نداشته باشم، و اون همین لحظه اس ... لحظه ای که قلم پیش میره و طرح تو رو رنگ می زنه بی هیچ ردی از دوست داشتن ... اصلا اهمیتی نداره این سیاه قلم ها دیده میشن، خونده میشن یا نه ... تنها حقیقت مهم تکثیر لحظه های آبیه ... لحظه هایی که داشتیم، نداشتیم و می تونستیم داشته باشیم ... و مرثیه تلخی که هنوز نفس می کشه ..." عطر پاییز و نارنگی ... پژواک های نارنجی ... تیک تاک ساعت اونگی ... دنگ دنگ ...