نامه های سولانژ

عزیزدلم، بی مقدمه و با تشویش به تو می نویسم ... ساعت یک و ده دقیقه ی بامداد شنبه، بیست و سوم بهمن ... تو تختم به پهلوی چپ دراز کشیدم و هنزفیری های قرمز تو گوشم ... دلتنگ و بی حوصله می رم سراغ پلی لیست زمستونیم ... ترک های جدید ... رستاک ... قبل از اینکه بری ... یک لحظه قبل از اینکه بری چک کن خالی نباشه پاکت سیگارم ... جوری برو که حس نکنم رفتی ... وقتی برو که حال خوشی دارم ... بردار و با خودت ببر از اینجا ... هرچی که از تو خاطره می سازه ... عطرت نمونه رو تن این خونه ... وقتی برو که پنجره ها بازه ...

صدای بم و خش دار رستاک تو گوشم می پیچه و به اینجا که می رسه دیگه خودم نیستم ... بی من نپوش ژاکت ابی تو ... با اون لباس ساده و مغروری ... اخ ... اخ ... تموم وجودم پاشید از هم ... زیبا نباش این همه بی انصاف ... کمتر بخند وقتی ازم دوری ... دیگه چیزی نمی شنوم ... چشم هام هی پر و خالی میشن ... ابر دلم می خواد بباره ... نه، نمی تونم به نوشتن ادامه بدم ... مکث طولانی و رقص شعله های ابی جلوی چشمام ... لالا لالا لا ... لالا لالا لا ...

یه طرف صورتم سر شده ... زیر لب با رستاک می خونم ... بی من نپوش ژاکت ابی تو ... با اون لباس ساده و مغروری ... درد عمیقی تو تموم قلبم سیم می کشه ... دارم نگات می کنم ... تو سایه روشن اتاق سرد و تاریکم ... دارم نگاه می کنم تصویر تار تو رو، با ژاکت ابیت ... جلوی چشمام داری دور و دور تر میشی عزیزم ... با اون لباس ساده و مغروری ... اخ ... امشب برای هجوم اشک اماده نبودم اما ...

همین حالا اولین قطره از گوشه ی چشمم سر خورد ... بالش زیر صورتم خیس شد ... تپش های نامنظم قلبم ... باید دوباره ایندرال بخورم ... گلوله ی سربی تو گلوم ... بغض شدم ... آه ... تو، ژاکت ابی ... عزیزم مثل همیشه الان گوشیت خاموشه و خوابی ... اصلا غمت نباشه خیالت تخت ... من بعد تو بهونه نمی گیرم ... خو می کنم به خلوت و تنهایی ... راحت بخواب ... بی تو نمی میرم ... آه ... لالا لالا لا ... لالا لالا لا ... اشک ... اشک ...