جدیدا ها هیچ حسی ندارم، نه ترس نه غم نه شادی نه عشق و نه هیچ چیز دیگری …گاهی فقط آرزو میکنم کاش فقط یک حسی داشتم! هر حسی بگو درد، اصلا شکنجه جسمی!
گاهی هم دنبال ترسناک ترین فیلم ها میگردم تا حداقل بتونم بترسم، اصلا بدونم زنده هستم یا نه.
یا شب ها قبل خواب به جای آرزویی برای "موفقیت و زندگی ای سرشار از خوشبختی" آرزو میکنم کاش حداقل بتوانم کابوس ببینم ، خواب خوش که سال هاست نداشته ام، به هر چیز که بتوانم از تکرار تمام نشدنی این زندگی بی معنا به آن پناه ببرم راضی ام.
فکر میکنم به اینکه آیا غیر از رنج هم چیزی وجود دارد؟ پس چه شد آن آرزو های کودکی؟ آن دنیایی که قرار بود زیبا باشد؟
این روز ها باورم را نسبت به اختیار و واقعی بودن زندگی انسان از دست دادم! برای اینکه سال هاست همه چیز جبر گونه است ، گاهی فکر میکنم اصلا چه چیز هایی را در زندگی خودم انتخاب کرده ام؟
اصلا گمان نکنم حتی دگر باور داشته باشم منی هم وجود داشته باشد.
