در لحظه تولد او کنارمان بود، دلش به حال ما میسوخت، می دانست که هیچ چیز نمی تواند رهایی بخش ما باشد. نامش مرگ بود.
زندگی ما را فریب داد، با وعده هایی طولانی و وسوسه انگیز، که روزی خوشبخت خواهی شد، که روزی همه چیز درست خواهد شد. اما در عوض،تنها چیزی که حس می شد، زجر و شکنجه بود.
ما مرگ را به فراموشی سپردیم، همان دوست قدیمی را ،ما در حق مرگ اجحاف کردیم،
ما او را موجودی ترسناک و زشت خواندیم.
همان کسی را که همیشه به فکر نجات ما بوده، همان کسی که تنها تسلی بخش ما در عذاب و ها و رنج های بی پایان زندگی بوده،
او از همان اول هم میدانست که ما در این دنیا زجر خواهیم کشید،
پس نوازش دستهای لطیفش را برایمان به ارمغان آورد.
اما ما در قبال از او فرار کردیم و در مهربانیهای او خیانت ورزیدیم.
چقدر سنگدل و خیانتکار هستیم ما! چه کسی می تواند دوست قدیمی خود را که تنها دلسوز و تسلی بخش او در شکنجه های روزگار بوده به فراموشی بسپارد؟
ما مرگ را کشتیم، با دستان خودمان و او را به فراموشی سپریدم و حالا ، در جهانی بدون رهایی به زندگی محکوم شده ایم...
