من احتمالا بیش از هرچیز به این دلیل به روتین علاقهمند شدم که از بینظمی خسته شده بودم. نه آن بینظمی شاعرانهای که در فیلمها نشان میدهند؛ بیشتر از آن نوعی که آدم سه ساعت گوشی دستش میگیرد، بعد ناگهان یادش میافتد لپتاپ را باز کرده بود تا مطلبی بنویسد. یک دورهای واقعا تصور میکردم مشکل زندگیام این است که هنوز «سیستم درست» را پیدا نکردهام. مثل کسی که فکر میکند اگر دفتر مناسب، اپلیکیشن مناسب یا ماگ مناسب قهوه را پیدا کند، ناگهان تبدیل به انسان بالغ و منظمی میشود.
طبیعتا اولین کاری که کردم، دیدن ویدئوهای روتین صبحگاهی بود. یوتیوب پر است از آدمهایی که ساعت پنج صبح بیدار میشوند، آب با لیمو میخورند، یوگا میکنند، ده صفحه کتاب میخوانند و قبل از طلوع آفتاب نیمی از زندگی را فتح کردهاند. من هم مدتی تصمیم گرفتم شبیه آنها شوم. نتیجه این بود که چند روز ساعت پنج بیدار شدم و بعد یکروز صبح حدود ساعت هفت، در حالیکه از شدت خوابآلودگی به در و دیوار میخوردم، به این فکر کردم که شاید تمام موفقیتهای بشری هم ارزش این ساعت از بیدارشدن را نداشته باشد.

بعد وارد مرحله خطرناکتری شدم؛ خریدن وسایل مربوط به روتین. دفتر برنامهریزی، اپلیکیشن عادتساز، تایمر پومودورو، هایلایتر رنگی. مدتی بیشتر وقت صرف طراحی سیستم مدیریت زندگی میکردم تا خود زندگی. آدم در این مرحله کمکم حس میکند مدیر منابع انسانی خودش شده. فقط مانده بود هر هفته برای خودم جلسه ارزیابی عملکرد بگذارم.
مشکل این بود که همیشه روتین را با تغییر شخصیت اشتباه میگرفتم. انگار قرار بود یکشبه از آدمی که نیمهشب بیهدف ویدئو میبیند تبدیل شوم به راهبی بودایی که رأس ساعت مشخصی از خواب بیدار میشود و به افق خیره میماند. در حالیکه بخش زیادی از آدمهای منظم دنیا احتمالا هنوز هم صبحهایی دارند که دلشان نمیخواهد از تخت بیرون بیایند. فقط یاد گرفتهاند با این موضوع کنار بیایند و چک و چانه نزنند.
کمکم فهمیدم روتینهای واقعی معمولا خیلی خستهکنندهتر از چیزیاند که در اینترنت دیده میشود. کسی درباره لذت شستن ظرفها در ساعت مشخص یا جوابدادن به ایمیلها حرف الهامبخش نمیزند. در حالیکه بخش زیادی از زندگی بزرگسالی دقیقا همین مدیریت کارهای کوچک و تکراری است. تمدن، برخلاف تصور ما، بیشتر روی آدمهایی بنا شده که سر ساعت قبضها را پرداخت کردهاند تا آدمهایی که صبحها حمام یخ گرفتهاند.
الان اگر از من بپرسند بهترین روتین چیست، احتمالا میگویم آنی که آدم بتواند بیشتر از ده روز تحملش کند. روتینی که کمی از اصطکاک زندگی کم کند، نه اینکه خود زندگی را تبدیل به پروژهای فرساینده کند. چون تجربه نشان داده هر برنامهای که بیش از حد باشکوه شروع شود، معمولا با خوردن چیپس روی مبل و نگاهکردن به سقف تمام میشود.