اگر کسی بخواهد آمریکا را فقط از روی سریالهایش بشناسد، احتمالا به این نتیجه میرسد که بخش مهمی از زندگی مردم آن کشور صرف توضیحدادن احساساتشان برای یکدیگر میشود. کسی طلاق گرفته؟ باید دربارهاش حرف بزند. عزیزی مرده؟ باید سوگش را تحلیل کند. رابطهای بههم خورده؟ لابد ریشهای در کودکی یا ترس از صمیمیت داشته. حتی ناراحتشدن هم بدون ضمیمهکردن توضیح روانشناختی، رفتاری خام و تا حدی غیرمتمدنانه به نظر میآید.
Shrinking متعلق به همین فضاست؛ سریالی درباره چند رواندرمانگر که زندگی شخصیشان دستکمی از بیمارانشان ندارد. البته این ایده تازهای نیست. سینما و تلویزیون مدتهاست رواندرمانگرها را طوری تصویر میکنند که انگار بیرون اتاق درمان، خودشان بیش از همه محتاج کمکاند. شاید چون تماشاگر را آسوده میکند. آدم دلش میخواهد باور کند کسی که کارش کمک به مرتبکردن آشفتگی دیگران است، شبها خودش هم به سقف خیره میشود و نمیداند با زندگیاش چه کند.
جیمی، شخصیت اصلی سریال، از آن درمانگرهایی است که اگر در دنیای واقعی کار میکرد احتمالا خیلی زود پروانهاش را پس میگرفتند. وارد زندگی بیماران میشود، برایشان تصمیم میگیرد، در روابط خصوصیشان دخالت میکند و مرزی میان درمان، رفاقت، دلسوزی و فضولی باقی نمیگذارد. اما سریال چنان مجذوب ایده صمیمیت است که این رفتارها را بیشتر نشانه انسانبودن میبیند تا تخلف حرفهای. کافی است نیت خوبی داشته باشی؛ بقیه چیزها خودشان درست میشوند.

شخصیتهای فرعی سریال هم کاریکاتوریاند؛ مدام حرف میزنند. درباره ترسهایشان، فقدانهایشان، روابطشان، کودکیشان. طوری حرف میزنند که انگار سالهاست همه در حال تمرینکردن برای پادکستهای روانشناسیاند. بهخصوص نسل جوانتر سریال شبیه آدمهاییاند که بیش از حد درباره خودآگاهی شنیدهاند. هر احساسی باید فورا نامگذاری شود، هر رفتار ریشه داشته باشد و هر بحران به فرصتی برای رشد شخصی تبدیل شود.
هریسون فورد تنها کسی است که کمی متفاوت رفتار میکند. نسل او متعلق به زمانی بود که مردم درباره احساساتشان حرف نمیزدند؛ نه از سر قدرت، بیشتر چون بلد نبودند. نتیجهاش البته همیشه هم خوب نبود. خیلیهایشان یا الکل میخوردند یا سکته میکردند یا بیدلیل سر دیگران داد میزدند. ولی دستکم این تصور وجود نداشت که آدم باید تمام درونش را هر لحظه روی میز بگذارد و تجزیه و تحلیل کند.