در این پست میتونید یه مرور سریع به کتاب «آنه در گرین گیبلز» (Anne of Green Gables) اثر L. M. Montgomery داشته باشید.
*هشدار لو رفتن داستان*

در یک روز ماه ژوئن در اوونلی[1]، جزیره پرنس ادوارد، خانم رِیچل لیند[2] متوجه میشود همسایه منزویش، مَتیو کاتبرت[3]، با درشکهاش از خانه بیرون رفته است. از روی کنجکاوی، به دیدار دوستش ماریلا[4](خواهر مَتیو که با او در مزرعه گرین گیبلز[5] زندگی میکند) میرود. در عین ناباوری، ماریلا به او میگوید که آنها قصد دارند یک پسر یتیم از نوا اسکوشیا[6] را به سرپرستی بگیرند.
در همین حال در ایستگاه قطار، مَتیو به جای پسر مورد انتظار، با دختری ۱۱ ساله با موهای قرمز روبهرو میشود. مَتیو در برابر این دختر شیرین، پرحرف و چشمدرشت، دستپاچه میشود و نمیتواند او را ناامید کند، بنابراین او را به گرین گیبلز میبرد، جایی که او و ماریلا میفهمند نامش آنه[7] است. آن از اینکه ممکن است کاتبرتها او را نگه ندارند دلشکسته میشود، اما پس از شنیدن داستان یتیمی و تنهایی آنه، ماریلا نظر مَتیو را میپذیرد. آنه شاید آن پسر مفید مورد نظر آنها برای کار در مزرعه نباشد، اما به مهربانی کاتبرتها نیاز دارد. آنه از اجازه ماندنش، از خوشحالی از خود بیخود میشود.
آنه کمکم با زیباییهای گرین گیبلز، وظایف خانهداری که باید انجام دهد و باورهای مسیحی که از او انتظار میرود، آشنا میشود. اتفاقات ناگوار مکرری رخ میدهد، مثل عصبانیت آنه از خانم لیند به خاطر انتقاد از موهای قرمزش (موضوعی که آنه نسبت به آن حساسیت زیادی دارد). با این حال، اگرچه ماریلا اغلب آنه را به خاطر خیالپردازی و کوتاهی در کارهایش سرزنش میکند، اما هم او و هم مَتیو صحبتهای خیالانگیز آنه را جالب و نشاطآور مییابند و طولی نمیکشد که نمیتوانند گرین گیبلز را بدون او تصور کنند.
آنه همیشه آرزو داشت یک دوست صمیمی داشته باشد که خیلی زود او را در دیانا بری[8]، دختری که در مزرعه همسایه زندگی میکند، مییابد و آنها تمام تابستان با هم بازی میکنند. در پاییز، آنه در مدرسه اِوونلی شروع خوبی دارد، اما سپس گیلبرت بلیت[9] (پسر خوشقیافهای در کلاسش) به خاطر موهای هویجیرنگش مسخرهاش میکند. آنه در پاسخ، لوحش را روی سر گیلبرت میشکند و به دردسر بزرگی میافتد. روزی دیگر، معلمش آقای فیلیپس، وقتی گروهی از دانشآموزان دیر به کلاس میرسند، آنه را مقصر میداند و او مجبور میشود به عنوان تنبیه کنار گیلبرت بنشیند. آنه کینه شدیدی نسبت به هر دو، هم گیلبرت و هم معلم، پیدا میکند و ماریلا برای مدتی خودداری او از رفتن به مدرسه را تحمل میکند.
در یک اتفاق سرنوشتساز، آنه دیانا را برای چای دعوت میکند و به جای شربت تمشکی که ماریلا کنار گذاشته بود، ناخواسته او را با شراب انگورفرنگی مست میکند. خانم بری سپس تصمیم میگیرد که آنه دختر شروری است و دوستی آنها را ممنوع میکند که باعث میشود آنه از روی ناامیدی برای دیدن دیانا به مدرسه بازگردد؛ اگرچه دیانا دیگر نمیتواند با او بازی کند. آنه علاقه تازهای به درسهایش پیدا میکند و رقابت علمی فزایندهای با گیلبرت آغاز میکند. یک شب زمستانی، در حالی که بیشتر بزرگسالان در یک گردهمایی سیاسی حضور دارند، آنه جان خواهر کوچک دیانا، مینی می[10]، را نجات میدهد. خانم بری در ازای این لطف، دوباره به آنه و دیانا اجازه دوستی میدهد. این دو با هم ماجراهای مختلفی را تجربه میکنند، مثل ترساندن ناخواسته عمه سالخورده دیانا که به دیدنشان آمده و...
وقتی یک کشیش جدید به اِوونلی میآید، آنه با همسر دلسوز او، خانم آلن[11]، احساس نوعی نزدیکی روحی و عاطفی میکند و او را الگویی برای خود میبیند. معلم جدید مدرسه، خانم استیسی[12]، نیز به مربی و مشوق آنه تبدیل میشود و آنه با شعرخوانی و نوشتن انشاء بیشتر در مدرسه شکوفا میشود. مَتیو، که بیشتر از ماریلا آنه را لوس میکند، برای آنه لباسی با آستینهای پفی که همیشه آرزویش را داشت میخرد و آنه یک باشگاه داستاننویسی تشکیل میدهد تا به دوستانش در پرورش قوه تخیل کمک کند. حالا در ۱۳ سالگی، آنه حتی میبیند که نگاهش نسبت به گیلبرت بلیت در حال نرم شدن است؛ مخصوصاً پس از اینکه او را از غرق شدن در حوضچه بریها نجات میدهد. اگرچه غرور لجوجانهاش مانع از پذیرش پیشنهاد دوستی از طرف او میشود.
در آغاز سومین سال تحصیلی آنه در اِوونلی، خانم استیسی کلاسی متشکل از مستعدترین دانشآموزانش، از جمله آنه، برای آمادگی در آزمون وروردی آکادمی کوئین[13] سازماندهی میکند. آنه سخت تلاش میکند و به پیشرفت ادامه میدهد و در پایان سال تحصیلی، او و گیلبرت با هم بالاترین نمره آزمون را در سراسر جزیره پرنس ادوارد به دست میآورند که بلندپروازیهای آنه برای آینده را گستردهتر میکند. سپتامبر سال بعد، وقتی که آنه به همراه چند تن از دوستان اِوونلیاش دارند به کوئین میروند، متیو و ماریلا اشکریزان با او خداحافظی میکنند. آنه در یک دوره فشرده گواهینامه معلمی درخشش مییابد و اگرچه گیلبرت بالاترین افتخار علمی را از آن خود میکند، او موفق به دریافت یک بورسیه تحصیلی معتبر برای مطالعه زبان انگلیسی در کالج رِدموند[14] میشود. او به گرین گیبلز بازمیگردد در حالی که منتظر یک تابستان باشکوه است.
با این حال، در دومین صبح مَتیو ناگهان بر اثر حمله قلبی میمیرد و هم آنه و هم ماریلا را در هم میشکند. اندکی بعد، ماریلا به یک متخصص چشم مراجعه میکند و میفهمد که ظرف شش ماه نابینا خواهد شد، مگر اینکه اقداماتی برای حفظ بیناییش انجام دهد. آنه پس از کشمکش با رؤیاهایش و احساس وظیفه، تصمیم میگیرد بورسیه رِدموند را نپذیرد تا به عنوان معلم مدرسه کار کند و در خانه به ماریلا کمک کند. او انتظار دارد در روستای همسایه شغل معلمی بگیرد، اما خیلی زود میفهمد که گیلبرت موقعیت تدریس در مدرسه اِوونلی را رها کرده تا آنه بتواند نزدیک به خانه تدریس کند. روزی آنه، در حالی که از مزار متیو به خانه برمیگشت، با گیلبرت روبهرو شد و با خجالت از او به خاطر این فداکاری تشکر کرد. آن دو بالاخره آشتی کردند و توافق کردند که دوستان خوبی باشند و برای اولین بار به راحتی و گرمی با هم صحبت کردند. آنه با شادی و سرشار از رضایت و امید به آینده به سوی ماریلا در گرین گیبلز بازمیگردد.
[1] Avonlea
[2] Rachel Lynde
[3] Matthew Cuthbert
[4] Marilla
[5] Green Gables
[6] Nova Scotia
[7] Ann
[8] Diana Barry
[9] Gilbert Blythe
[10] Minnie May
[11] Allan
[12] Stacy
[13] Queen’s Academy
[14] Redmond