آنقدر ناراحت بودم که تو مسیر برگشت، خودمو تصور می کردم که دارم از پله های خونه بالا میرم و اشک می ریزم. تصور می کردم که الان رسیدم به خونه و وسیله ها رو پرت کردم به سمتی دیگه و یک آهنگ غمگین گذاشتم و های های گریه می کنم؛ اما از ماشین پیاده شدم، با خنده خداحافظی کردم؛ وقتی از پله ها می رفتم بالا، گریه نکردم! حتی بغض هم نکردم! وقتی رسیدم خونه، آهنگی که گذاشتم خیلی غمگین بود در حد یک بغض کوچک و دوتا اشک خلاصه شد...اصلا چیزی شبیه به آنچه فکرش رو می کردم نشد؛ بعد هم صورتم رو شستم و قرصمو خوردم و گوشیمو دستم گرفتم. به قول آنا گاوالدا: « زندگی از آنچه که فکرش را هم می کنیم قوی تر است...»