ماکیاولیسم، دستکاری روانی و قدرت تاریک در خانواده
اگر بخواهیم «برادران لیلا» را بر اساس فصل ۱۵ کتاب باس بررسی کنیم، باید بپذیریم که فیلم نه دربارهی یک پدر بد، بلکه دربارهی شخصیتی با صفات تاریکِ قدرتمحور است، شخصیتی که نمونهی سنتی ماکیاولیسم در جامعه پدرسالاری است که نه جنایتکار، نه دیوانه، بلکه انسانی که یاد گرفته برای بقا و حفظ جایگاهش، دیگران را بازی دهد.
پدر خانواده دقیقاً همان چیزی است که در فصل ۱۵ توصیف میشود: فردی که هدفمحور است، نه رابطهمحور. رابطه برای او ابزار است، نه پیوند. او بهطور مداوم از خانواده نه بهعنوان «فرزند»، بلکه بهعنوان «منابع» استفاده میکند، منابعی برای حفظ شأن، قدرت نمادین و تصویر پدر مقتدر است. در منطق ماکیاولیستی، حقیقت اهمیتی ندارد بلکه مهم این است که چه کسی روایت را کنترل میکند.
یکی از بارزترین ابزارهای ماکیاولیسم پدر، دستکاری روانی غیرمستقیم است. او بهندرت دستور مستقیم میدهد و بیشتر از احساس گناه، ترس از فروپاشی خانواده و تهدید به بیآبرویی استفاده میکند. هر بار که لیلا مسئله را شفاف میکند، پدر آن را به سطح اخلاقی میبرد:
تو خانواده رو به هم میزنی
تو فقط به خودت فکر میکنی
این دقیقاً همان چیزی است که باس از آن بهعنوان جابجایی مسئولیت یاد میکند؛ یعنی فرد ماکیاولی بهجای پاسخگویی، دیگران را مسئول پیامدهای تصمیمهای خودش جلوه میدهد.
در این میان، لیلا بیش از همه هدف گسلایتینگ سیستماتیک قرار میگیرد. او تنها کسی است که واقعیت را میبیند و جسارت تغییر دارد، همین او را خطرناک میکند. پدر برای خنثیکردن این خطر، برای ضعیف کردن لیلا، به تخریب ادراک لیلا میپردازد. به لیلا به جای «منتقد»، برچسب «زیادی حساس»، «عجول» یا «عقلکل» می دهد. این همان نقطهای است که دستکاری روانی از سطح رفتار به سطح هویت میرسد.
نکتهی مهم در ماکیاولیسم این است که فرد بهتنهایی عمل نمیکند؛ بلکه دیگران را ناخواسته وارد بازی میکند. برادرها در این فیلم دقیقاً همین نقش را دارند. آنها قربانیاند، اما همزمان بازوهای حفظ قدرت پدر هم هستند. هر بار که یکی از آنها میگوید «لیلا تند میری»، در واقع در حال بازتولید گسلایتینگ است. این همان چیزی است که در خانواده درمانی فصل مینوچین به نام ائتلاف آورده شد. که اینجا آن را به شکل «ائتلافهای ابزاری» می بینیم ؛ اتحادهایی که نه از آگاهی، بلکه از ترس شکل میگیرند.
نقش مادر هم در چارچوب شخصیتهای تاریک قابل فهم است. او شخصیت ماکیاولی نیست، اما تسهیلگر ماکیاولیسم است. با ترجیح دادن آرامش ظاهری به حقیقت، با دعوت مداوم به سکوت، به سیستم اجازه میدهد بدون چالش ادامه پیدا کند. در واقع، مادر هزینهی روانی سیستم را به لیلا منتقل میکند تا ساختار فرو نریزد.
سکانس سیلی زدن لیلا به پدر، از منظر فصل ۱۵، لحظهی شکستن بازی ماکیاولیستی است. لیلا دیگر حاضر نیست در چارچوبی که برایش تعریف شده بازی کند. این کنش نه تلاشی برای بهدست گرفتن قدرت، بلکه امتناع از دستکاری شدن است. اما فیلم بهروشنی نشان میدهد که خروج از بازی، لزوماً به پیروزی ختم نمیشود؛ چون سیستم سالهاست که خودش را تثبیت کرده است. در واقع دستکاری روانی زمانیست که آنها تو را به خاطر واکنش به رفتار سمیشان سرزنش میکنند، اما هرگز درباره تحریک و بی احترامی که انجام دادن صحبت نمیکنند.
پایان فیلم تأکید میکند که شخصیتهای ماکیاولی حتی وقتی شکست میخورند، معمولاً پیش از آن آسیب جدی وارد کردهاند. شاید با مرگ پدر اقتدارش ترک بردارد، اما خانواده دیگر توان ترمیم ندارد و مشخص نمی شود که علیرضا که در لحظه های پایانی دست پدر را می بوسد قرار است جانشین او شود و یا با همراهی دختربچه ها قرار است در سیستم جدید پیروزی دختران بر سیستم پدر سالارانه همراه باشد. این دقیقاً همان چیزی است که باس دربارهی پیامدهای بلندمدت شخصیتهای تاریک میگوید: آنها ممکن است بمانند یا بروند، اما ردپای ویرانگرشان در روابط باقی میماند.
در نهایت، «برادران لیلا» نشان میدهد که مسئله فقط یک پدر یا یک خانواده نیست؛ مسئله نحوهی کارکرد قدرت در روابط نزدیک است. ماکیاولیسم در این فیلم، چهرهی خشن ندارد؛ چهرهی آشنای «پدر خانواده» را دارد.
دارد. و شاید به همین دلیل، اینقدر دردناک است