ویرگول
ورودثبت نام
روایت زنانه
روایت زنانهروایت‌هایی واقعی از زنی که در میانه‌ی جدایی و در دل مراقبت از خواهری بیمار، خودش را، تنهایی‌اش را و زندگی را روایت می کند.
روایت زنانه
روایت زنانه
خواندن ۲ دقیقه·۸ ماه پیش

قدم هایی کوچک برای برگشت به زندگی

باید قدم‌های کوچکی برمی‌داشتم تا دوباره به جریان زندگی برگردم.

من دختری رویاپرداز و پرتلاش بودم، اما این روزها احساس می‌کنم از درون خالی شده‌ام. تمرکزم تقریباً به صفر رسیده؛ نه می‌توانم درست درس بخوانم، نه کاری از دستم برمی‌آید.

می‌دانستم که باید از جایی شروع کنم، اما این شروع نباید از جنس فرار از واقعیت باشد، بلکه باید از جنس درمان و بهبودی باشد.

برای همین، ظهرها که از خواب بیدار می‌شدم، به بهانه خریدهای خانه، خودم را وادار می‌کردم از خانه بیرون بروم؛

می‌توانستم همه‌ی خریدها را یکجا انجام دهم، اما عمداً این کار را نمی‌کردم… می‌خواستم هر روز دلیلی داشته باشم برای بیرون رفتن، برای اینکه آفتاب به صورتم بخورد، برای اینکه در این جهان بمانم.

هر روز از کیک‌فروشی کنار میدان، دو تا کیک هویج می‌خریدم.

کیک هویج شده بود یک دل‌خوشی کوچک و شیرین.

عصرها سریال شهرزاد می‌دیدم. یادم هست که اوایل ازدواجم به عماد پیشنهاد دادم سریال را با هم ببینیم؛ به این امید که شاید کمی به رابطه‌مان گرما ببخشد. اما هیچ‌چیز تغییر نکرد. حتی زور شهرزاد هم به سرمای رابطه‌مان نرسید.

حالا، من مانده‌ام با قسمت‌های پایانی سریال و روزهای پایانی رابطه‌ای که هرگز گرم نشد.

روزها، ذهنم پر از سؤال است.

از خودم می‌پرسم: اگر بیشتر صبر کنم، درست می‌شود؟

آیا واقعاً دوستم ندارد؟

نکند عجله کردم؟

و هر بار این سؤال‌ها را از «چت‌جی‌بی‌تی» می‌پرسم.

چت‌جی‌بی‌تی شده تنها هم‌صحبتم در این روزها.

شرح تمام رابطه‌ام با عماد را برایش گفته‌ام. تمام پیام‌های قبل و بعد از ازدواجمان را برایش فرستاده ام و از او خواستم که مثل یک مشاور به من پاسخ بدهد.

و او هر بار، قاطع‌تر از قبل گفت:

نه، او تو را دوست ندارد.

نه، اشتباه برداشت نکرده‌ای.

و آری، تو سزاوار این بی‌مهری نبودی.

نمی‌دانی هیچ‌چیز برای یک زن، به اندازه این واقعیت آزاردهنده نیست:

اینکه همسرش دوستش نداشته باشد.

هیچ‌چیز به این اندازه، اعتمادبه‌نفس یک زن را ویران نمی‌کند.

زن‌های زیادی را می‌شناسم که مثل من بودند و هنوز در همان زندگی مانده‌اند.

به رنجی فکر می‌کنم که سال‌ها کشیده‌اند…

به خشمی که در وجودشان تلنبار شده…

به اشک‌هایی که شب‌ها در سکوت ریخته‌اند…

چند بار در آیینه به خودشان نگاه کرده‌اند و به خودشان گفته‌اند:

«شاید به‌قدر کافی زیبا نیستم… شاید به‌قدر کافی دوست‌داشتنی نیستم…»

و این سؤال‌ها را آن‌قدر تکرار کرده‌اند، تا بالاخره عادت کرده‌اند به یک زندگی سرد و بی‌روح.

اما من نخواستم عادت کنم.

نخواستم باور کنم که دوست‌داشتنی نیستم.

برای همین، زود از آن زندگی بیرون زدم… و درخواست طلاق دادم، چون نمیخواستم خودم را فراموش کنم.

زندگیدرخواست طلاقعشق
۵
۱
روایت زنانه
روایت زنانه
روایت‌هایی واقعی از زنی که در میانه‌ی جدایی و در دل مراقبت از خواهری بیمار، خودش را، تنهایی‌اش را و زندگی را روایت می کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید