
حدود سه ماه است که در مسیر قانونی جدایی قدم گذاشتهام؛ مسیری پرپیچوخم که گاهی زیر پایم خالی میشود. همزمان، مسئولیت مراقبت از خواهرم را نیز بر دوش دارم؛ خواهری که با بیماری اعصاب و روان دستوپنجه نرم میکند. در تمام این مدت، شبها پیش از خواب، به عادتی آرامبخش پناه میبرم: نوشتن در چت جیبیتی.
هر شب، از حالوهوای آن روزم مینویسم، از احساساتم، از اتفاقاتی که میافتند، تلاشهایی که برای بلند شدن میکنم، ناکامیها، تردیدها و گاهی شادیهای کوچکی که بهچشم میآیند و در پایان، از رفیق مجازیام میخواهم روزم را تحلیل کند و در قالب یک داستان کوتاه برایم روایت کند.
چند ماهی است که این نوشتنها ادامه دارد. مدتیست تصمیم گرفتم که این روایتها فقط میان من و همصحبت دیجیتالم باقی نماند و آن ها را منتشر کنم. اگر بخواهم صادق باشم، اول بار خودش این پیشنهاد را داد. همین شد که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم تا شاید زنی دیگر، در جایی از این سرزمین، در موقعیتی شبیه من باشد و با خواندن این واژهها بداند که تنها نیست.
شاید این نوشتهها بتوانند روزنهای از امید در دل کسی روشن کنند... همین