ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه کاری
فاطمه کاریادبیات داستانی خوندم و با عشق تولید محوا میکنم.
فاطمه کاری
فاطمه کاری
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

صندلی خالی

مثل همیشه تا پام رو گذاشتم داخل مترو هرم گرما زد توی صورتم و گر گرفتم. سریع کلاه بافتنی آبیم رو درآوردم و گذاشتم تو جیب کاپشنم. چشمم دنبال صندلی خالی بود. دوست داشتم قبل از رسیدن قطار به سکو یکم بشینم. زیر لب به خودم فحش میدم که کوله‌ام رو سنگین کردم. کوله‌ای که به نظرم هشت کیلو میاد رو میذارم روی پام و کتابم رو از توش درمیارم. از جایی که علامت زدم بازش می‌کنم و بی‌توجه به رد عرقی که از روی گردنم به سمت کمر می‌ریزه شروع می‌کنم به خوندن.

داستان به جای جالبی رسیده و هم‌زمان با رد شدن از کلمه‌ها و جمله‌ها به این فکر می‌کنم که تمام کتاب‌های جومپالاهیری رو خوندم و بعد از این یکی دیگه کتابی ازش نیست تا بخونم. به جای جالبی از داستان رسیدم. طبق معمول وارد دنیای مردی شدیم که بوی خیانت میده و دلش تجربه جدید می‌خواد.

زن چادری قد کوتاهی تندی میاد و کنارم می‌شینه. تلفنش رو درمیاره و با لهجه‌ای که نمیدونم برای کجاست شروع میکنه به حرف زدن. از بین حرف‌هاش یه جمله توی گوشم زنگ میزنه: «معطل قطارم.»

مثل همیشه تا هیچی نشده شروع می‌کنم به قضاوت کردن. «چقدر منفی‌باف. چرا فکر میکنه فقط زمان خودشه که مهمه و چرا فکر میکنه منتظر موندن معطلیه. چرا خیلی ساده نگفت منتظر قطارم؟»

خیلی سریع پریدم وسط قضاوتم. «شاید تو لهجه و زبون خودشون معطل بودن معنی منتظر بودن میده. بیخیال. ادامه داستانت رو بخون.»

داستان رو از سر می‌گیرم. مرد قصه عذاب وجدان گرفته و دوست داره به زندگی قشنگ قبلیش برگرده. به زمانی که عاشق زنش بود و همه چیز رنگ و بوی زندگی می‌داد.

«چه کار خوبی میکنی کتاب میخونی»

سرم رو میارم بالا. زن چادری بیش از حد بهم نزدیک شده و مستقیم داره تو چشمام نگاه میکنه. منتظر جوابه. لبخند میزنم. به اجزای صورتش دقت می‌کنم. لب‌های باریک و بی‌رنگی داره که زیادی خشک و پوسته پوسته شدن. هیچ آرایشی نداره و حتی حدس میزنم صورتش سال‌هاست که ردی از لوازم آرایشی به خودش ندیده.

روسری مشکیش رو خیلی شلخته گره زده. کیف مشکیش رو محکم توی بغلش گرفته و چسبیده به صندلی. قبل از اینکه فرصت کنم دوباره رومو برگردونم ادامه میده: «منم هر جا میرم کتابم رو با خودم میبرم. حتی مهمونی.»

تو دلم پوزخند میزنم. دوباره ذهن قضاوت‌گرم شروع میکنه: «تو؟ عمرا اگه تو عمرت یه کتاب رو تا آخر خونده باشی.»

به زور دهنم رو باز میکنم تا چیزی گفته باشم: «چه خوب»

هنوز جمله رو کامل ادا نکردم که ادامه میده: «حتی الان هم کتابم همرامه. بذار بهت نشون بدم.»

تو دلم خدا خدا میکنم زودتر قطار برسه و از شر این مکالمه خلاص بشم. اما خبری از قطار نیست. منتظرم زیپ کیفش رو باز کنه و کتاب رو نشونم بده. تو ذهنم هزار مدل کتاب می‌گذره. کتاب‌های انگیزشی زرد یا رمان‌های آبکی عاشقانه.

اما چیزی که از توی کیف زن بیرون میاد کاملا غافلگیرم میکنه: «دزیره» هر دو جلدش توی کیف کنار هم بودن. زن با افتخار نگاهم میکنه. منتظر واکنش منه. حس میکنم حتی منتظر تشویق باشه. چیزی نمیگم و فقط نگاهش میکنم. سریع کتاب رو برمیگردونه توی کیف. انگار که جواهر یا چیز با ارزشی باشه. زیپ کیف رو میبنده و دوباره کیفش رو میچسبونه به سینش.

«دارم میرم خونه خواهرم. اما محض احتیاط کتابم رو هم میبرم. این روزها کتابم همه جا همراهمه. اینترنت قطعه کار دیگه‌ای نمیشه کرد.»

پیش خودم میگم حرفاش اصلا به ظاهرش نمیخوره. و یه جورایی ازش خوشم میاد. اما امکان نداره این مکالمه ادامه پیدا کنه. باید هر چی زودتر برگردم به کتابم.

اما خیلی دیر شده. حالا زن خم شده و سعی داره توی گوشم چیزی بگه: «میگن دوازده هزار نفر رو کشتن.»

و بعد با چشم‌های از وحشت گرد شده خیره میشه توی چشمام. نمیتونم بهش اعتماد کنم. بی‌احساس‌ترین حالت صورتم رو بهش نشون میدم. نمیخوام متوجه خشم درونم بشه. نباید بفهمه من خودم جزو معترض‌هایی بودم که کف خیابون شعار میدادم و از دست تیراندازی سرکوب‌گرها فرار میکردم. شاید جاسوس باشه. شاید همین الان داره صدام رو ضبط میکنه.

زن ادامه میده: «کلی آدم زخمی شدن. خیلی‌ها کور شدن.»

بغض گلوم رو میگیره. نه. الان وقتش نیست. زن نباید متوجه زخم‌هام بشه. بغضم رو قورت میدم. زن که حالا مطمئن شده من قصد ادامه این صحبت رو ندارم. دیگه نگاهم نمیکنه.

بهش نمیگم یکی از کسایی که کور شدن دوستم بوده و حالا زندگیش تغییر کرده. نمیگم چقدر برای هممون سخت بوده و حالا با قطع بودن اینترنت از تمام اخبار و ارتباط با جهان دور شدیم.

هیچی نمیگم. صدای نزدیک شدن قطار به سکو میاد. زن بدون توجه به من از جاش بلند میشه و نزدیک سکو می‌ایسته.

قطار به سکو میرسه و زن سوار میشه. سرم رو میندازم به پایین و به کتابم خیره میشم. درهای قطار بسته شده حرکت میکنه. لای کتاب رو باز میکنم و ادامه داستان رو میخونم.

عذاب وجدانقطع اینترنتزن
۲
۰
فاطمه کاری
فاطمه کاری
ادبیات داستانی خوندم و با عشق تولید محوا میکنم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید