
مونس!
سالهاست که در تلگرام یک گروه برای خودم زدهام که تنها عضو آن، خودم هستم و خودم. عکسها و فیلمهای خانوادگی را در آنجا میفرستم تا مثل یک آلبوم همراه، همیشه کنارم باشند.
تا کنون شاید هزار عکس در این آلبومِ همراه، ذخیره شده است. با اینکه بارها مجبور به ریسِت کردن موبایلم شدهام ولی این آلبوم و محتوای آن، محفوظ مانده است.
امروز اسباب و شرایط دست به دست هم دادند تا من پس از مدتها، گشتی توی آن بزنم.
عکسها مرا بردند به سالهای دور. به حال و هوای همان ثانیههای فریز شده در قاب موبایلم که گویی نفَسشان بند آمده است. به خودم که آمدم، یک ساعت و نیم را بی آنکه بفهمم، به پاهایشان ریخته بودم.
میدانی مونس؟ به گمانم "عکس" پدیدهی عجیبیست. یکجور تاکسیدرمی ثانیه است. تو گویی لحظهای خاص از زندگی را برمیگزینیم و تافت به سر و رویش میپاشیم و به همان شکل و شمایل تا سالها و شاید تا ابد، در قابی اسیرش میکنیم. شگفتانگیز نیست؟
یک جور تاکسیدرمیِ ثانیههاست؛ زیبا و در عین حال بی روح و ترسناک!
ولی من همیشه نسبت به عکس گرفتن در لحظات خاص زندگی، گارد داشتهام. میدانی چرا؟ چون مشتاقم آن لحظه را با آرامش، و تمام و کمال لمس کنم، بی آنکه دوربین واسطهی این لمس باشد.
عکس گرفتن حواسم را به حسرتهای آینده وامیسپارد. حواسی که باید معطوف به لحظهی زندهی اکنون باشد.
همیشه هم از روی اجبار و حس وظیفه عکس گرفتهام مونس، نه از روی لذت. عکس گرفتن برای من تفریح نیست، بیشتر شبیه به یک بیم است، ترس از جا گذاشتن لحظهای که بعدها حسرتش را بخورم.
نمیدانم رفتار درست چیست؟
اما من معتقدم تصویر ثانیههای ناب زندگی میتواند در ذهن و قلبم به شکلی بهتر و زیباتر ثبت و ضبط شود، اگر آنها را با تمام وجودم تجربه کنم. به گمانم حفظ روح لحظات، مهمتر از ثبت تصویر فریز شدهشان در قاب است.
اعتقاد تو چیست مونس؟
تو از آنهایی هستی که لحظه را از ترسشان توی قاب ثبت میکنند؟ یا آنانکه اجازه میدهند لحظه خودش در وجودشان ثبت شود؟
✍ #فاطمه_سادات_جزائری