
امشب مادرم آمده خانهی ما. کنار من روی تخت خوابیده است. حس میکنم خانه بیش از حد سرد شده. از جا بلند میشوم. چراغ راهرو روشن است و نور تلویزیون روی سرامیکهای راهرو افتاده؛ تصاویری که با سرعت عوض میشوند. صدای تلویزیون کم است اما میشنوم.
همسرم روی کاناپه خوابش برده و کولر را روی بیستودو درجه گذاشته.
نمایشگر صحنهی انفجار یک خودرو را نشان میدهد. بازماندهی انفجار مردی است با صورتی که به شکل عجیبی سوخته؛ انگار لبهایش به هم چسبیدهاند. مردی بالای سرش ایستاده، اسلحه را روی سرش گرفته و به زبانی خارجی چیزی میپرسد. بازمانده میخواهد جواب بدهد اما لبهایش باز نمیشود. فقط میتواند جیغی عجیب بکشد؛ جیغی خفه و ترسناک.
با دستهای لرزان دنبال کنترل میگردم تا این صداها را خاموش کنم. اتاق نیمهتاریک است و پیدا کردنش طول میکشد. در همین فاصله صدای مرد مسلح بلندتر و تهدیدآمیزتر میشود و جیغ بازمانده هم ترسناکتر. بعد شلیک میکند. مغزش روی زمین میریزد.
بالاخره کنترل را پیدا میکنم و تلویزیون را خاموش میکنم.
روزهای زیادی گذشته اما هنوز گاهی میان کارهایم یاد آن لحظه میافتم؛ آن لبهای بههمچسبیده. به این فکر میکنم اگر کسی واقعاً در چنین وضعی قرار بگیرد، انسان تا چه اندازه میتواند درد را تحمل کند؟ و آن جیغ عجیب که از خاطرهام پاک نمیشود و گاهی ساعتها ذهنم را درگیر میکند.
با دیپ سیک حرف میزنم. می گوید بعضی ها ژنتیکی اعصاب ضعیف تر و حساس تری دارند. میپرسد چه فیلمهایی را دوست داری؟ اسم که میبرم نتیجه میگیرد، ترجیحم با صحنه های لطیف از احساسات انسانی است. بله خب. هر چیزی که برای مدتی باعث شود فراموش کنم که دنیا چه کثافت جاییست. چقدر سیاه و چرک است و بوی فاضلاب میدهد.
توقعی که از فیلم دارم این است که چشمها و گوشها و سوراخ های بینی ام را کیپ کند. لااقل برای نود دقیقه. و چرا در جهنمی که تحملش برایم سخت است، به گرمای آتش حاصل از سوختن قیر و بوی افتضاحش فکر کنم؟ چرا باید در این لجنزار، فیلم کشت و کشتار و خون و خونریزی و صحنه های حال بهم زن ببینم؟ نه انتخابم این نیست. و چه حیف که شریک زندگی ام انتخابش این است.
البته بزنم به تخته تفاهمات زیادی داریم ولی معمولا نمیتوانیم با هم فیلم ببینیم. مگر اینکه او سرش را بکند توی گوشی،یا من فرار کنم توی اتاق.
.