از ماه ها پیش به این فکر میکردم که چه بر سر ادمها میاید که حسی قریب درشان بیدار میشود؟ چه میشود که بیخود و بیجهت اسیر دوتا چشم میشوند؟ مگر زندگی چه کم داشت که این حس بیدار شد؟ چرا بیدار شد؟ بیدار شد که بگوید من زورم به همهچیز میچربد؟ که بگوید تو انقدر ها هم که فکر میکردی قوی نیستی؟ بیدار شد که چه؟ چرا نشد تا اخر جهان خواب بماند؟ انگار زیبای خفته! خب میخوابید! شاید من بوسهای زدم که بیدار شد! نمیدانم.
هرطور که بود، بیدار شد. بیدار شد بگوید صبحانهات را با من سهیم شو. همراه من به گیسوانت شانه بزن. با هم درس بخوانیم. مراقب باشیم غذا ته نگیرد. مسیرها را با هم طی کنیم. بیدار شد بگوید همهجا هستم، رهایت نمیکنم، دور تا دورت میپیچم. ولی نگفت سرانجام چه میکند با من؟ دور تا دورم شکوفه میدهد یا نفسم را میبُرد؟ نگفت این دو چشمی که مرا به اسارت گرفتهاند ازادم میکنند یا به اسارتم در میایند؟ بیدار شد. با من سهیم شد. همراه شد. ولی هرگز به زبان نیامد چه بر سرم میاورد...
کمکم دیگر سهیم نبود، همهکار را او میکرد، منی نبود. او هر صبح برایم لقمه میگرفت. گیسوانم را شانه میزد. کتاب را جلویم میگشود. تشر میزد که غذا را سوزاندم. مرا میکشید که مسیرِ هرروزه را طی کنم. دیگر منی نبود. همه ان حس بود، هنوز نه شکوفهای داده نه نفسم را بریده. تنها دور تا دور من روییده، سبز و تنومند.
چند وقت پیش "بنفشه ریاضی" در مصاحبهای گفت: "امیدوارم هیچکس در کس دیگری گیر نکند اگر وصالی قرار نیست اتفاق بیافتد." جملهاش تمام نشده من هم تکرار کردم "امیدوارم". امیدوارم این ساقههای در هم تنیدهی دورم نفسم را نبُرند.
۲۲ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۰۱