ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

اخراجیِ بنده‌خدا!

هرروز صبح که از خواب بیدار میشوم و به دور و برم نگاه میکنم، شواهدی میبینم که به من میگویند تو از اینده‌ات اخراج شده‌ای! اخراج شده‌ام؟ از اینده‌ی خودم؟ چطور ممکن است؟ دیروز مامان امد نشست کنارم شروع کرد از زمین و زمان گفتن که وقت بگذرد تا افطار، نمیدانم به کجا کشید که گفتم "برای فلان‌جا فلان لباس را بپوشم، چادر نپوشم؟" بلند شد و رفت. دیگر جوابم را هم نمیدهد. نه هم نمیگوید، من را از روایتِ زندگیِ عزیزم بیرون میاندازد! بله من از اینده‌ام اخراج شده‌ام. هروقت که به خودم یاداوری میکنم اخراجی هستم! مثل ان روزِ بعد از جشن نیمه شعبان رو میکنم به اسمان و با "سلام خدای عزیزم" شروع میکنم و اسمان ریسمان برایش میبافم و گله میکنم، بعد به خودم و دور و برم نگاه میکنم میبینم رسیده‌ام سر کوچه، اینده‌ی مُچاله‌ام را از کوله بیرون میاورم و میکشم سرم. انگار که من در این قصه نیستم. شاید اخراج نشده‌ام، ممکن است ناپدید شده باشم. نمیدانم. اما خوب میفهمم وقتی راه‌شان را میکشند و میروند و نگران نیستند، یعنی اصلا وجود خارجی ندارم، بله، یحتمل غیب شده‌ام. فرقی نمیکند "نیست" را اخراج کنی یا در اینده‌اش راه بدهی. فقط فکر میکنم خدا اخرین کسی‌ست که هنوز از اینده اخراجم نکرده است، در نظرش نیست نیستم اما هست هم نیستم، نمیدانم چطور من را میبیند. میبیند؟. خوشم میاید خدا مامان نیست، بابا نیست، خانمِ مدیر نیست، همکلاسیِ فوق‌مذهبی‌ام نیست، فامیل نیست. خوشم میاید بدون اینده‌ی مُچاله‌ام هم من را در نمازخانه و مسجد راه میدهد و هنوز از اینده اخراجم نکرده است.

۲۰ بهمن ۱۴۰۴

ـ ۱۴۳

نیمه شعبانخداپوشش
۹
۰
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید