بیستوهفت.
دیروز فاطمه گفت "یه روزی که روزای خوب بود". ببخشید کِی روزِ خوب است؟ لطفا یک روز که نشستم و برای خاطرِ هیچ میگریم، یا یک روز که سعی میکنم به خروسِ جلوی مرغفروشی سبزی بدهم، یا روزی که دارم اهنگ گوش میدهم و ادمِ کناریام در مترو میگرید، یا روزی که سر تا پا مشکی پوشیدهام و دارم راستهی خیابان را میدوم، یا یکی از روزهایی که نشستهام به بازیِ بابا و بچهها نگاه میکنم، یا روزی که دارم اردهای روی اُپنِ اشپزخانه را پاک میکنم، یا روزی که سیبهای توی کیکم بدمزه از اب درامدهاند، یا روزی که نمیدانم برای روی بستهبندیِ لازانیا چه طراحی کنم، یا روزی که گوشهی نمازخانه خوابم برده، یا روزی که پردههای اتاق را دراوردهام و دارم پنجره دستمال میکشم، یکی از همین روزها لطفا کسی برایم شرح دهد کِی روزِ خوب است؟
بیستوهشت.
امروز فکر کردم ممکن است اگر شبقدر امسال هم قران بر سر بگیرم و همان چیزهایی که سالِ پیش از او خواستهام را دوباره بخواهم دیپورتم کند؟ بعد دیگر بوی دامنش هم به مشامم نخواهد رسید؟ چه برسد دستم به دامنش؟ ناراحت میشوم.
بیستونُه.
دیشب لابهلای دلتنگیهایم بعد از یک سال برایش نوشتم که همان کیکهای سیبی که درست میکردم را درست میکنم، خورشهایی که میپزم خوشمزهتر شدهاند روابط اجتماعیام بهتر از چیزی شده که پیشبینی میکردیم، کتابهایی که گفته بود را همه را خواندم و چه و چه و چه. بعدش هم دفتر را بستم، چراغ را خاموش کردم و خوابیدم، صبح هم بلند شدم موهایم را دو گیس کردم، زبالهها را کیسه کردم، پوشهی در استانهی پاره شدن را در بغل گرفتم و از خانه رفتم بیرون. فراموش میکنم که رفته است و دیگر برنمیگردد، مثل تمام انهایی که تلاششان در راستای پذیرشِ نبودِ ادمها روی زمین و بودنِ انها زیرِ خروار خروار خاک است.
۳ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۳۰