ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

ادمهای خوبِ احمق!

ماه ها پیش، زمان جنگ. تمام خواسته‌م از زندگی توی این خلاصه میشد که ادما بدونن دوستشون دارم و بعدش بمیرم. با تمام ادمهایی که دوستشون داشتم تماس گرفتم و حالشونو پرسیدم و با بعضیا که ادمای نزدیکتری محسوب میشدن هرروز تماس میگرفتم و انتهای هر تماس با "مراقب باش" تموم میشد و این چرخه تقربیا هفت هشت روز ادامه داشت و از یکجایی به بعد ادمها کلافه میشدن. خب حق هم داشتن، هرروز یکی زنگ بزنه و یاداوری کنه که ممکنه بمیری و ازت بخواد مراقبت کنی درصورتی که نمیدونی چطور؟ از روز دوم این تبدیل به روتین شده بود، جوری که مریض گونه، لیستی درست کرده بودم و به پنج شش نفر زنگ میزدم و به باقی پیام میدادم. وضع ادمهایی که کنارم بودن از ادمهایی که باهاشون تماس میگرفتم بدتر بود، میتونستم هر ثانیه بهشون یاداوری کنم ممکنه بمیرن!

بعد از اینکه سنجش رو به بدترین شکل ممکن خراب کردم و فکر کردم ایکاش من گوشواره بودم و گم میشدم! و این سردرد کوفتی ولم نمیکرد، تصمیم گرفتم روایتِ نهمِ "ما ایوب نبودیم" رو بخونم، رجب رشیدی نسب چهل و چند سال نخوابیده، برای خاطر جراحتِ ناشی از جنگ، یجا نوشته بود ادمها وقتی زخمی میشن و زنده میمونن همه‌ش فکر میکنن که الان دیگه زخمشون خوب میشه. و من باید بگم ادمهایی که زخمی میشن و جون سالم به در میبرن هرروز فکر میکنن دیگه الانه که زخمه خوب بشه.

تمام راه برگشتنه رو به این فکر میکردم چی‌باعث میشه ادما فکر کنن ممکنه اگر حرفی نزنن لال از دنیا برن؟

سر تا ته اتوبان امام‌علی چاوشی پلی میکنم و سعی میکنم یادم بره ادمها برای اثباتِ مراقب بودن و دوست داشتن چه کارها که نمیکنن. ادم‌های خوبِ احمق. سرمو از پنجره بیرون میکنم و فحشِ جد و اباء برای اولین نفری که گفت یه دنیای دیگه میشه و گور پدرِ یه دنیای دیگه.

۷ اذر۱۴۰۴

ـ ۲۱۶

۳
۲
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید