امروز دلم میخواست مثل این ادمای باکلاسی که صبح از تو تختخواب بلند میشن و ناز خمیازه میکشن و بعدِ دستورو شستن میرن موهاشونو استایل میکنن و ماسک صورت میزارن و خیلی جینگیلی مستون! تر از من و امثال منن باشم. ولی خب مثل یه ادم معمولی به الارمی که بیدارم کرده بد و بیراه میگم و بعدِ دستورو شستن موهامو بالای سرم گوجه میکنم و سعی میکنم یادم نیاد فردا ازمون سنجش دارم و دیروز ارایشگر ابروهامو خراب کرده و باید برای روضه حلوا بپزم و چه و چه و چه. و شروع میکنم به خوندنِ روایت هشتمِ "ما ایوب نبودیم" که عاطفه تاجیک جسته گریخته از پسرش که اوتیسم داره میگه و در نهایت اینکه چقدر براش سخته که پسرش متوجه نمیشه که عاطفه مادرشه!
صفحهی اول که از نبودن پسرش شروع کرده بود نوشته بود میخواد تا قبل از اینکه ادمها متوجه بشن چیزی از این جهان کم شده چمدون وسایل پسرش رو ببنده و به پارکینگ ببره.
"قبل از اینکه کسی شک کند چیزی از این جهان کم شده" ایا واقعا کسی میفهمه چیزی از این جهان کم شده؟ جهانِ من چقدر برای تو مهمه؟ چی میشه که ادما خوشحالن و به زندگی ادامه میدن و کسی متوجه کم شدنِ چیزی از جهانِ تو نیست؟! بعضا ادمهایی که متوجه کم شدنِ چیزی از جهان تو میشن باهات همدردی میکنن، اون دختره که توی مترو بهم گفت متوجه حالمه، باهام همدردی کرد. عمو دو ساعتِ احتمالا بیهوده روبهروم نشست و گوش داد، باهام همدردی کرد. رحیمی گذاشت بلند بلند گریه کنم، باهام همدردی کرد. فاطمه تو اسنپ وسط حرفام نپرید، باهام همدردی کرد.
یادم اومد خیلی وقت پیش فاطمه نوشته بود ما در نهاااایت نسبت به هم مهربانیم، شما چطور ارحمالراحمین؟
حالا سعی میکنم به این فکر نکنم که ادمها متوجه نیستن چیز مهمی از این جهان کم شده و یادم میاد چند ساعت پیش لیلا دوید به سمتم و بغلم کرد. خب به حتم شما هم نسبت به ما مهربانید ارحمالراحمین.
۶ اذر ۱۴۰۴
ـ ۲۱۷