ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۲ دقیقه·۹ روز پیش

اشرفِ مخلوقاتِ نازک‌نارنجی!

امروز جلوی سینک اشپزخانه ایستاده بودم و ظرف‌ها را میشستم و با ماگِ سبزی که عکس وینی‌پو دارد صحبت کردم! یا نمیدانم شایدم با خودم. بهرحال. بعد از اینکه به مثابه‌ی یک زنِ خانه ‌دار غذایم را بار گذاشتم و ظرف‌ها را جابه‌جا کردم و زباله‌ها را کیسه کردم و سعی کردم گریه نکنم، تصمیم گرفتم شروع به حرف زدن بکنم، نه با لیوان و بشقاب، نشستم و به مثابه‌ی یک دیوانه در دارالمجانین رسمی و منطقی با خودم صحبت کردم. و برای این خودِ سرکشم، خط و نشان کشیدم که پایش از فلان گلیم درازتر نشود.

خیلی خسته‌ام و هنوز هم خیلی گریه دارم. خیلی خسته‌ام و طلبکار و عاصی‌ام. میخواهم یکی از ظرف‌های در سینک باشم و کسی مرا به زمین بیاندازد و تکه‌ای از من تا ابد زیر یکی از کابینت‌ها گیر بیافتند و هرگز پیدا نشود. خیلی خسته‌ام و میخواهم دفتر مشق باشم و تا ابد به امید فلان روزی که ایا کسی بر من خطی بنویسد، ته کمد گم بشوم. خیلی خسته‌ام و میخواهم اب‌دزدکی در ساحل باشم و زیر دمپاییِ کودکی شاد تمام شوم. خیلی خسته‌ام و میخواهم گُم شوم. خیلی خسته‌ام و میخواهم حالا که انسانِ شکننده‌ای هستم که هر لحظه به نافم "اشرف‌مخلوقات" میبندند! در دوردست محو شوم. تا به ابد برای این و ان و هر اتفاقِ پیش‌ پا افتاده‌ای زار بزنم. انگشت پایم که به میز خورد بنشینم زمین، زانوهایم را بغل بگیرم و به مثابه‌ی دختربچه‌ی پنج ساله گوله‌گوله اشک بریزم. موهایم که وِز شد در اینه به خودم نگاه کنم و شروع به گریه کنم. شیشه‌ی عینکم که کثیف بود عینک را از چشم بردارم و پرتاب کنم ان طرف و خیلی خیلی زیاد گریه کنم. خیلی خسته‌ام و میخواهم یک اشرفِ مخلوقاتِ لوسِ نازک‌نارنجی باشم که تقی به توقی گریه کند. همینجور تا اخر دنیا، حتی بعد از صور اسرافیل.

۱۴ دی ۱۴۰۴

ـ ۱۷۹

اشرف مخلوقات
۷
۴
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید