ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

انجا که یاس‌ها میخندند

اینجا همه‌چیز مرتب است، ادمها ارام و با دغدغه‌هایی حولِ محورِ انتخاب رنگِ لباس و اینجور چیزها. اینجا یاس‌ها هنوز میخندند. جایی در سَرِ من، جایی به دور از صدای جنگنده و پدافند و قطعیِ برق. جایی به دور از مرگ و زخم و ظلم و جنازه. جایی به دور از این شهر، به دور از این کشور، به دور از این قاره، به دور از این دنیا و به دور از من. جایی نزدیک به تو. اینجا انار سرخ است، اسمان ابی است، درخت سبز است و به وقتش در اتاقِ تاریکِ دلم برف میبارد. محدوده‌ای نزدیک به تو که هنوز یاس‌ها را به خنده وا میدارد! جایی نزدیک به تو که عقربه فرار نمیکند. جایی به دور از اینجا که صدای من را از روز سی و یکم جنگِ کذاییِ دوباره‌اش میشنوید! دیشب ماهِ این جنگِ کذایی کامل شد. بچه‌تر که بودیم عصرها میرفتیم در حیاط دوچرخه‌سواری میکردیم، یک بوته‌ی یاسِ بلند گوشه‌ی حیاط بود که هر یک دور با دوچرخه، بهمان یک یاسِ سفید هدیه میداد! ان وقت‌ها ما یاس‌ها را جمع میکردیم و شیره‌ی شیرینِ یاس را میخوردیم. تنها جنگِ ان روزها جنگِ "چه کسی یاس بیشتری برنده شده است؟" بود. بوته‌ی یاسِ کنار حیاط سال‌هاست هیچ یاسی نمیدهد، شاید چون دوچرخه سواری نیست. شاید هم چون کسی دیگر حوصله‌ی یاس ندارد. اما امسال چند دانه یاسِ زرد و سفید بین ان همه برگ سبز به چشم میخورد. اینجا دیگر یاس‌ها نمیخندند. همه‌شان رفته‌اند، این چندتای مانده هم گویی لبخند نیاموخته‌اند. شاید برای خاطر این باشد که بوته، دیگر کسی را برنده‌ی یاس نمیکند، چون دیگر کسی برای هر یک دور دوچرخه‌سواری یاس نمیخواهد، چون دیگر کسی شیره‌ی شیرینِ یاس را دوست نمیدارد، چون دیگر کسی نیست. کسی نیست، شاید چون دیگر یاس‌ها نمیخندند! شاید اگر اینجا جایی نزدیک به تو بود و یاس‌ها میخندند و بچه‌ها دوچرخه‌سواری میکردند و مهیب‌ترین صدا صدای افتادنِ دوچرخه بود، نه بمب و انفجار، همه‌چیز عالی میشد. نمیدانم. من انجا که یاس‌ها میخندند و تو هستی را بیشتر دوست دارم.

۱۰ فروردین ۱۴۰۵

- ۹۴

جنگسوگ
۵
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید