سلام خدای عزیز. این قابلیتهایی که برای ما اختراع کردی فوقالعاده هستند. ولی واقعا لازم بود انسانها از چشمهایشان آب بیاید؟! گریه واقعا ضروری بود؟ خدای عزیز. من میدانم که حتما هدفی از اختراع این قابلیت داشتی ولی باید بگویم واقعا قابلیت عجیبیست و از نظر من اصلا ضروری نبود. باید بگویم خیلی عجیب است که ادمها میتوانند تصمیم بگیرند آب از چشمشان بیاید یا نه، و بعد که تصمیم گرفتند فلکهی چشمشان را باز کنند دیگر نمیتوانند ببندند. تو واقعا چجوری اینهمه قابلیت برای ما گذاشتی؟ ببین خدای عزیز. من میدانم تو مهربان و خوب هستی. فقط مسئله اینجاست که من از بعضی کارهایت سر در نمیاورم. از بیشترشان سر در نمیاورم. فقط این را میدانم که بعضی از اختراعاتت احتمالا ضروری نبود! مثلا اینکه ادم هم عقل داشته باشد هم احساس، خب این چه کاری بود؟ هرکدام یک ساز مختلف میزنند. ببین خدای عزیز من واقعا سر از کار تو در نمیاورم، البته سر از کار خودم هم در نمیاورم پیروِ همین اختراع عقل و احساسِ شما من هم میخواهم هم نمیخواهم. و عملا بین زمین و هوا معلقم. خدای عزیز. من واقعا دوست دارم از بعضی از کارهایت سر در بیاورم. مثلا دوست دارم بدانم چرا تو با اینکه مهربان و خوب هستی باز هم اینهمه ما ادمهای بیچاره را امتحان میکنی؟ سر به سرمان میذاری؟ خدای عزیز. خدای خوب و مهربان. میشود یک مدت زمان محدودی دیگر سر به سرمان نذاری و ازمون امتحان نگیری؟ خدای عزیز چجوری بگویم، اینجا اضاع قاراشمیش است، همون که گفته بودم ادمها مثل خر توی گل گیر میکنند، دقیقا همون، و بصورت جمعی! اگر اشتباه نکنم همهی ادمهای اینجا مثل خر توی گل گیر کردند. خدای عزیز. لطفا یک مدت بگذار فلکهی چشمهایمان بسته باشد [چون گمان میکنم اگر این گریه ادامه پیدا کند اینجا را سیل برمیدارد] و لطفا خودت یکجوری این عقل و احساس را با هم اشتی بده.
خدای عزیز. من دلم میخواهد تو با ماها کمی مهربانترترتر باشی، یعنی مهربانِ خیلی زیاد. و امیدوارم از من عصبانی نشوی که سر از هیچچیز در نمیاورم. و فکر کن دختربچهی ۱۰ ساله این نامه رو برات نوشته تا به حرفاش گوش کنی. خدای عزیز دوستت دارم. ممنون.
۸ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۸۵