
بیستویِک.
حالم از این خرگوشِ فیلترشکن که میدود و به هیچجا نمیرسد به هم میخورد. اصلا خوش ندارم کسی اینطور مرا به سُخره بگیرد، انگار دارد میگوید "ناراحت نباش شبیه خودتم". ولی خب راست هم میگوید شبیه من است. این دکمهی روشن و خاموش فیلترشکن هم که ساعتها به ان نگاه میکنم که سبز شود شبیه زندگیام است. ساعتها نگاه میکنم درست شود نمیشود. بعد کلی هم سرور عوض میکنم، باز هم نمیشود. اصلا اصل فیلترشکن را عوض میکنم باز هم نمیشود که نمیشود. درست مثل زندگیام.
بیستودو.
بابا همیشه میگوید "توجیه نیستی". در مقابل خواستهها و ارزوها و کارها و افکار و همهچیزم میگوید توجیه نیستی. همان قصهای که تو نمیفهمی و من میفهمم. همان قصهی هرچیز دوست داری بد است. همان قصهی بهشتِ بابا و جهنمِ من. رفتار برادرم شبیه بابا شده. خیلی خیلی زیاد. امروز او هم به من گفت توجیه نیستی. من توجیه نیستم؟ واقعا این منم که توجیه نیستم؟ ایکاش کبک بودم کلهام را میکردم در برف. ان وقت حتما متوجه بودم.
بیستوسه.
من از این مصرعِ "شاید به خوابِ شیرین فرهاد رفته باشد" خیلی خوشم میاید. از هرچیزِ امیدوارانه خوشم میاید. چون اگر من بودم و صدا از بیستون نمیشنیدم میگفتم حتما فرهاد افتاده است و مُرده!
بیستوچهار.
دو روز پیش یک عروسکِ کاغذی درست کردم، اسمش فرنگیس است. پا ها و دستانش تکان میخورَد ولی یک جا اویزان است. من هم شبیه فرنگیسم.
۸ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۵