بعنوانِ صورتجلسهی ایستادن!
امروز بدنِ زندهام وارد صحنه میشود. زندگی با تمام شلختگیاش! من ادمِ درس خوندنم؟ ادمِ هنر؟ ادمِ عشق و عاشقیام؟ اصلا ادمِ مناسبی برای زندگیام؟ زندگی دقیقا از من چی میخواد؟ اینکه ببینه من توی درس شکست میخورم؟ از پسِ خلقِ هنر برنمیام؟ اینکه بشینه و نگاه کنه که چطور عاشق میشم و زورم به عشق نمیرسه؟ چهچیزی عاید زندگی میشه؟ موقع نگاه کردنِ من، زندگی خوشحاله؟ داره بهم میخنده؟ به من؟ به من و کارتنِ کتابهای سنجشی که کنار کمده؟ به من و رنگهایی که روی مقوا یه زنِ بدقواره رو کشیده؟ به من و گریه کردنام برای خاطر احساساتِ ادمیزادی؟ به من میخنده؟ به حالم گریه میکنه؟ زندگی وقتی منو میبینه چه حسی داره؟ از نگاه کردن به ادمی که یحتمل یک بازنده تلقی میشه چه چیزی عایدش میشه؟ ایا من واقعا بازنده تلقی میشم؟ یک بازنده چه ویژگیهایی داره؟ من برای بازنده بودن باید همیشه باخته باشم؟ یا همین که تعداد باختهام از بردهام بیشتر باشه من رو به یک بازنده تبدیل میکنه؟ از اونجایی که امروز بیشتر از هرروز زندگی با تمام شلختگیاش میتازد باید بگویم اگر نشانِ بازندهبودن به صاحبِ باختهای متوالی تعلق بگیرد. من تماما بازنده نخواهم بود. اگز زندگی میخواد ببینه که ادمِ عشق و عاشقی نیستم، باید ببینه که ادمِ رفافتم. اگر میخواد ببینه ادمِ هنر نیستم، باید ببینه ادمِ تلاش و ساخت هستم. اگر میخواد ببینه ادمِ درس نیستم، باید ببینه سعیم بر اینه ادمِ جا زدن هم نباشم. حالا میخوام بدونم زندگی موقع نگاه کردن به من، خوشحاله؟ دقیقا چه حسی داره؟ ایا من باز هم بازنده تلقی میشم؟
۱ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۹۲