چند سال پیش برای انشای مدرسه نوشته بودم "خیال بافتن مثل کلاه بافتن است، که روی سر میگذاری و سرت را گرم میکند." حالا این خیال چیست؟ حس؟ کلاه؟ بحران؟ فکر میکنم بحران است. بحران است که کلهات درون این کلاه گیر میکند و کلاه پایین میاید، روی چشمها، بینی، پایینتر، حالا کامل راه نفست را میگیرد. این کلاه را که بافت؟ خودت. این یک بحران است که ادمیزاد تسلیم ساختهی خود میشود.
خیال چیست؟ تصور هر انچیزی که نمیتوانیم، یا هنوز تجربه نکردیم؟ چیست؟ شبیه ارزو؟ دست نیافتنیتر؟ یک بحران بزرگ؟ شاید هم خیال همیشه بحران نبوده. از وقتی تبدیل به بحران شد که فرمان ذهن را دو دستی تقدیمش کردیم و واقعیت را به پایش ذبح.
از انجایی که نشستیم ببینیم این تصویری که برایمان میسازد چقدر زیباست. فقط نگاه کردیم به این تصویر زیبا، و این کلاه هر لحظه پایینتر امد. دیگر کلاه نبود. بافتمش، ادامهاش را دور تا دور خودم بافتم تا سر تا پایم را بپوشاند. دیگر دلم نمیخواست هرگز واقعیت را ببینم. این بحران را دوست داشتم.
گویی خیال هم ازادیست هم ص
سلب ازادی.
ساعتها تنهایی به راحتی و با ارامش سپری میشود، خیال خوب است. بسیار خوب است. بحرانِ جالبیست! بحرانِ خیال!
۱۷ اذر ۱۴٠۴
ـ ۲۰۶