
ویرگول دیگر همان متنهای یک سال پیش به قبل را هم بالا نمیاورَد. صفحهای سیاه با یک ارور ۴۰۴ ریز گوشه صفحه. هیچکدام از سایتهایی که نفس برای دانلود فیلم فرستاده هم باز نمیشوند. صدای من را از روز سی و سوم جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. امروز بیشتر از دیروز احساسِ زنده بودن میکنم، بیشتر از روزهای مانده در طهران و بیشتر از روزهای با صدای جنگنده و انفجار از خواب بیدار شده. اینجا با محمدرضا و عمو و بچهها "ریسک" بازی میکنیم و نوبتی کشورگشایی میکنیم! بچهها جوکهای بیمزه تعریف میکنند، من غذا میپزم، پدرجون اخبار میبیند، علی درس میخوانَد، ترسناکترین صدا هم صدای پای بچهها موقعِ دویدن است. بجز مواقعی که به درس نخواندن در جایی که صدایی نمیاید فکر میکنم، زمانِ دیگری ناراحت و غمالود نیستم. اینجا بودن، با عذاب وجدانِ درس نخواندن و راحت به خواب رفتن همراه است. طهران بدون عذاب وجدان درس نمیخوانم، بدون عذاب وجدان کارتن کتابهای سنج را از اینور به انور میبرم و اینجا با عذاب وجدان دو روز است که چشمم هم بهشان نیافتاده. اینجا کمتر وقت برای فکر کردن دارم، دیگر در سَرَم راهم نمیدهند! اینجا یا واقعا از جنگ دور است، یا تظاهر به از جنگ دور بودن میکنیم، نمیدانم. اما از خضر تا زنبیل اباد هیچ پارچهی ابیای دیده نمیشود، ادمها میتوانند قرصهای خوابشان را طهران جا بگذارند و لازمشان نشود! امروز میگفتم واقعا از طهران میترسم، میترسم و میخواهم برگردم، میترسم و مبخواهم برنگردم، میترسم و میخواهم ببینم بمبی که به زمین خورده کجا بوده و میترسم و میخواهم ببینم این صدای تیزی که ادمها میگویند امروز امده دقیقا چقدر تیز بوده! میترسم و میخواهم بدانم چرا اینقدر با خودم دست به یقه شدهام؟.
۱۲ فروردین ۱۴۰۵
- ۹۲