مادر من مدام خودش رو گول میزنه که من دختری مثل خودم دارم، شبیه به من. یک دخترِ خوب. اون هنوز هم فکر میکنه من جلدم سوراخه! معتقده اگر کاری میکنم شیطون رفته تو جلدم. حقیقتش اینه که ادمها همدیگه رو همونجوری که میخوان میبینن. درست شبیه تصوراتشون. درواقع اگر تصوراتمون نبود هیچوقت ادمها رو دوست نمیداشتیم. مادر من، من رو دوست داره. درواقع اون ادمی که توی ذهنش ساخته رو دوست داره. در صورتی که من احتمالا ده درصد شبیه تصور مادرم هستم. دیروز وقتی استوری گذاشتم و دهقانی ریپلای کرد "عوض شدی" فکر کردم که من واقعا عوض نشدم، یعنی حداقل از زمانی که همدیگه رو میشناسیم عوض نشدم. مسئله اینجا بود که من نسبت به تصور اون ادم فرق میکردم. و بلاخره تصورش خراب شد. احتمالا تصور همهی ادمها رو خراب میکنم. چون میخوام خودم باشم. دلم میخواد خارج از تصور ادمها زندگیمو بکنم. وقتی بارها و بارها مامان گفته بود "اگر واقعا میخواستی کارگردان بشی میتونستی" و همواره سرزنشم میکرد. دیروز بهش گفتم حالا که واقعا میخوام خودم باشم هم میتونم. مادر من همیشه ناراحته از این که من منم! از این که بعضی وقتا مجبوره قبول کنه دیگه بچه نیستم و جلدم سوراخ نیست، درواقع خودم دارم این زندگی رو انتخاب میکنم. ادمهای اطرافم مدعیان منو بهتر از خودم میشناسن، در صورتی که من قبول ندارم، و وقتی اعتراضی میکنم همه یکصدا میگن که من جلدم سوراخه! ولی من جلدم سوراخ نیست. با اینکه احتمالا باورش برای اطرافیانم سخت باشه ولی دختربچهی هفت ساله هم نیستم.
۲۹ اذر ۱۴۰۴
ـ ۱۹۴