ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

خانه دوست کجاست؟

پرسید: "دوست؟"

فکر کردم کیست؟ بعد ان اتفاق خوب کجا میروم؟ چطور بعد ساعتها زار زدن زنده میمانم؟ چه کسی حاضر میشود پا به پای من اشک بریزد و ذوق کند و غمگین و خوشحال باشد؟ اگر بُردم چه کسی تشویقم میکند؟

از ان روزهای پر شورِ بچگی تا همین حالا. از ظرف ماکارونی که دوتا قاشق داشت. از لقمه‌ی نون‌و‌پنیرِ نصف شده. از اون طرفداری‌های وسط دعوا که از موضوع دعوا هم بی‌خبر بودیم. از کی، فهمیدم ادمها خیلی راحت دوست پیدا میکنند. و حالا در این سالها میفهمم چقدر سخت است دوست را دوست نگه داشتن. دوست را جوری نگه داشتن که پناه باشد. امید باشد. ان روز که مثل خری بیچاره در گل گیر کردم سر برسد. ارام و بی‌سروصدا از گل بیرون بکشدم و بگذارد بارها و بارها برایش بگویم چه شد که در این گل گیر کردم. ساعتها سرم را بگذارم روی شانه‌اش و مثل ابربهاری های‌های گریه کنم. دوست؟ چرا دوست؟ که ازین هیاهو فرار کنم؟ که بخواهم شنیده شوم؟ که بخوام کسی به من انگیزه بدهد؟ نه. انگار چیزی فراتر از همه‌ی اینهاست که وقتی پشت تلفن میپرسند: چرا با او دوستی؟ جوابی ندارم. نه چون نمیدانم چرا با او دوستم، چون انقدر دلیل دارم که به زبان اوردنش تا صور اسرافیل طول خواهد کشید. سال پیش در اتاقی با دیوارهای سفید زمانی که برق رفته بود، مشاور چراغ‌قوه به دست رو‌به‌رویم نشست و پرسید: "دوست؟" نسخه‌ی مفصلی برایش شرح دادم که اری دوست. همان‌کسی که با وجود تمام بدشانسی‌هایم در داشتن او شانس بسیاری اوردم. که برای خاطر همین است میگویم ادم خوشبختی‌ام!

پ.ن: برای طاهره‌ی عزیزتر از جانم در این روزهای طاقت‌فرسای جان‌گیر!

۱۵ اذر ۱۴٠۴

ـ ۲۰۸

دوست
۵
۴
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید