
دیشب تا صبح بوی رنگِ روغن در اتاق پیچیده بود، بوی رنگِ روغن هم مثل بوی غذا حالم را به هم میزند، بوی غذا هم مثلِ بوی دودِ بعد از انفجار. بوی دودِ بعد از انفجار هم مثلِ بوی هرچیزِ دیگری. صدای بیرمق و خستهی من را از روزِ ششمِ جنگِ کذاییِ دوباره میشنوید. دیشب یک لحظه به خودم امدم و فکر کردم، فکر او در جنگ گم شده یا جنگ در فکر او؟ اگر دیشب بعد از صدای بابا و صدای انفجارِ دور، از حس منِ نسبت به خودش میپرسید، میگفتم از او هم متنفرم. از او هم متنفرم که من را نخواست. اگر همان دیشب از حسِ من نسبت به خودم میپرسید، میگفتم از خودم هم متنفرم. اگر همان دیشب از افکارِ در سرم میپرسید، به او هیچ نمیگفتم. همان دیشب با خودم کلنجار رفتم که این روحِ سراسر انزجار را هرگز جایی منعکس نخواهم کردم. اما این انزجارِ زیادِ زیادِ زیاد، بخشِ کمی از من است، یحتمل تا ابد هم بخشی از من باشد. دمِ صبح خانه کمی لرزید اما ادمهای خانه از خواب بیدار نشدند، صداها هم پشتِ سرِ هم و تند تند میامد اما ادمهای خانه از خواب بیدار نشدند. یادِ جنگِ کذاییِ قبلی افتادم که مامانِ طاهره میگفت "فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین" بخوانم و من این طرفِ خط غمگین و بیچاره بودم که رفتهاند. دمِ صبح که پیامک دادم، خیلی ارام شدم. با خودم فکر کردم چقدر خوشحال و بیچارهام که اینها رفتهاند. بعد با خودم فکر کردم ایکاش من هم یکجایی میرفتم، یکجایی به درو از انزجارِ زیادِ زیادِ زیاد، به دور از انفجارِ زیادِ زیادِ زیاد، به دور از اینجا. خیلی دور. ایکاش طاهرهاینها من را هم در یکی از چمدانهایشان میبردند، خیلی قایمکی و پنهانی. ایکاش مامانِ طاهره باز هم "فالله خیر حافظا وهو ارحم الراحمین" بخواند برایمان. چقدر خوشحال و خوشحال و خوشحال و بیچارهام که رفتهاند.
۱۴ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۱۹