ادمیزاد موجود عجیبیست. زمانی که پا به فرار میگذارد عجیبتر هم میشود! این روزها که همه به دنبال راهی برای فرار از دستِ عزرائیلِ محترم هستیم، با خودم فکر میکنم از دست رفتگانِ قبل از این هم تلاشی برای فرار از دستِ جناب عزرائیل کردهاند؟ اگر کردهاند پس چرا گرفتار شدهاند اگر نه چرا تلاشی نکردهاند که گرفتار نشوند؟ که حالا ما ادمیانِ بازمانده به دنبالِ راه فراری از دستِ غولِ خاکستریِ نسبتا عزیزِ "سوگ" نباشیم؟ که سر تا پای کائنات به راههای بنبستِ عجیب و غریبمان برای فرار پوزخند نزنند؟. چند روز پیش خواندم الهام شوشتریزاده اولِ کتابِ جدیدی که ترجمه کرده، در رابطه با مرگِ دوستِ از دست رفتهاش نوشته بود "اولها دردش تیز بود حالا گِرد شده". گمانم روندِ طبیعیِ سوگ یا غولِ خاکستری یا فقدان یا هرچیزی که اسم دارد، همین باشد. دردی تیز و بُرنده در روزها و هفتهها و ماهها و سالهای اول. و دردی گِرد و سوهان کشیده پس از گذشتن از روزها و هفتهها و ماهها و سالهای غیرقابلِ توصیف. بازماندگانِ با کولهباری از دردهای گِرد و سوهانکشیده اغلب میان جمعیت به دنبالِ خاطرهای مشترک میگردند. خیلی وقت پیش زنی از نزدیکان که تازه فرزندش را از دست داده بود بعد از گذشت چند ماه در مکالماتش با ما، مدام به خاطراتی مشترک اشاره میکرد. طوری که گویی او ما را نمیدید تصویری از فرزندِ از دست رفتهاش را میدید و به دنبالِ تاییدی برای خاطراتِ مشترکمان بود. به نظر، هرکدام از ما اینهای از از دست رفتگان هستیم. اینهای تمام قد و پرشکوه و ملالاور. اینهای که پس از به تصویر کشیدنِ ادمِ از دست رفته در هم میشکند و با خُردههایش سر تا پای بازماندگان را تکه و پاره میکند.
امروز روزِ سی و نهم جنگ است.
۱۸ فروردین ۱۴۰۵
- ۸۶