ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه
فاطمهواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه
فاطمه
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

ادمهای رفته.

با وجود اشکایی که کل صورتمو پوشونده بود داشتم فکر میکردم امروز چیه که اب بدنم تموم نمیشه و چشمام بعد این پف و قرمزی از حدقه در نمیان و تصمیم گرفتم کتاب بخونم، بعد این دوماهی که تنها کتابایی که دست گرفتم کتابای بودجه سنجش بود.
نمیدونم چیشد که کتاب نیمه‌تمومم رو دست نگرفتم و بعد دو ماه رفتم سراغ کتابخونه و "ما ایوب نبودیم" رو دست گرفتم. تا اواسط یادداشت ناشر هنوز گریه‌ی کوفتیم ادامه داشت. نوشته‌های ستوده رو با تلسط کامل و بدون تار دیدن صفحه خوندم و رسیدم به اولین روایتی که از زهره ترابی بود و خط اول که نوشت "خواهرم نفیسه صبح از دنیا رفت" اینجا استارت دوباره‌ی اون گریه‌ی کوفتی رو زدم. ظهرم بخاطر اون جمله‌ی هستی مهدوی که تو رختکن بازنده‌ها گفت سوار اتوبوس شده و فکر کرده "چجوری همه‌چی در جریانه؟ ادما نمیدونن همین الان مرده؟" تا اخر پادکست نمیتونستم اشکامو جمع کنم و بعدش فکر کردم شاید زندگی همینه.
موضوع این کتابو میدونستم، همیشه کتابای اطراف برام جالب بود و اکثرش رو با پوست و استخونم درک میکنم.
چند شب پیش که با پیامِ فاطمه با خودم فکر کردم حالا هنر من چیه و رسیدم به اینکه مراقب خوبی‌ام و مسئولیت‌پذیرم؛ ساعتها گریه کرده بودم که چرا الان و تو این سن مراقب خوبی‌ام، به این رسیدم که بدم نیست. خب ادما یه نقشی دارن و مراقب بودن هم نقش خوبیه.
خب چون موضوع این کتاب مراقبت بود. خواستم بگم منم چند ساله به این فکر میکنم که مراقبت هم مرحله‌ای از زندگیه که بعضا به انتخاب خودت هم نیست و ناخوداگاه توش قرار میگیری.
و متاسفم که نفیسه اون روز صبح از دنیا رفت و شوهر خاله‌جان تصادف کرد و تمام. و کی و کی و کی، که یه روز صبح رفتن و دیگه برنگشتن.

۳۰ ابان ۱۴۰۴

ـ ۲۲۳

مراقبت
۳
۲
فاطمه
فاطمه
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید