"غیابِ ماندگارِ ایزابل حالا یکی از اندامهای بدنِ ماست؛ اندامی که تنها کارکردش ترشحِ پیوستهی اندوه است". بریدهای از کتابی دربارهی سوگ و سوگواری، ان غولِ خاکستریِ عجین شده با ما را اندامی از از بدن میخوانَد! چه چیز این سوگ یا غولِ خاکستری یا فقدان یا هرچیزی که اسم دارد را اینقدر به ما نزدیک میکند؟ این غول همانقدر به من نزدیک میشود که تو بودی؟ همانقدر عزیز؟ سوگ عزیز است؟ بله. گمانم عزیز است، انقدر عزیز که نمیتوانیم از ان دل بکنیم و رهایی یابیم. عزیز، خیلی عزیز. ان اولها که سوگ میاید مینشیند کنارمان پسش میزنیم، گویی بعضی اوقات با چوبی دنبالش میکنیم که "بس است از من دور شو!". اما کمی که میگذرد انگار ما به دنبالش میرویم و غولِ خاکستریِ بزرگ و قناص هیکل را به اغوش میکشیم. کمکم هر روز را با او میگذرانیم و همهجا دنبالمان میاید. اگر زمانی او ما را فراموش کند ما سراسیمه و با عذاب وجدان به دنبالش میرویم. در میانهی سوگواری چه چیز عذابدهنده است؟ فراموش کردنِ سوگ برای زمانی کوتاه که حتی ممکن است به دقیقه هم نکشد، اما گویی دوستی عزیز را میانهی راه رها کردهای، طوری به هم ریخته و مشوش خواهی بود که عذابِ ان لحظه هرروز به تو یاداور میشود. چند لحظه قبل از اینکه این غولِ خاکستری سر و کلهاش در زندگیمان پیدا شود سوالهایی بیانتها و طولانی در سرمان قطار میشوند، مثلا هر ثانیه صدای بلند و ازاردهندهای میگوید "چرا دستهایم بیمعجزهاند؟" صدا انقدر تکرار میشود که با صدای بلند و از حنجره خارج شده میپرسی "دستهای شما هم؟". گمانم ان موقع که کسی جوابی برای سوالت ندارد غولِ خاکستریِ بزرگ و قناص هیکل میاید مینشیند کنارت و داستان شروع میشود.
امروز روزِ چهل و یکم جنگ است.
۲۰ فروردین ۱۴۰۵
- ۸۴