ویرگول
ورودثبت نام
فاطمه صاد
فاطمه صادواسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
فاطمه صاد
فاطمه صاد
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

دل‌تان را با سیب صاف کنید!

چهل و شش.
شاید من سیب نباشم که ازم بخواهید پرتقال بشوم! اما اینکه از من میخواهید کسی که شما میخواهید باشم همانقدر ناممکن است که از سیب بخواهید پرتقال باشد. سیب هم کلی خاصیت دارد، ایکاش دست از سرم بردارید، سیب نمیتواند پرتقال شود!
چهل و هفت.
همسایه‌ی دیوانه‌مان ساعت پنج صبح که تازه پلک‌هایم سنگین شده بود صدای تلویزیونِ وامانده‌اش را انقدر زیاد کرد که ممکن بود هر لحظه سرم را از پنجره بیرون بکنم و فریادی بزنم، اما حتی حال و حوصله‌ی دعوا با همسایه‌ی دیوانه‌مان را هم نداشتم. ایکاش گلدانِ پشت پنجره بودم میافتادم میشکستم بلکه همسایه‌ی دیوانه‌مان صدای تلویزیون را کم کند. تازه اگر گلدانِ پشت پنجره بودم خیلی بهتر بود، صدای تلویزیون را هم نمیشنیدم، اخرش هم یک روز پنجِ صبح از پشتِ پنجره میافتادم و خُرد میشدم.
چهل و هشت.
نمیدانم من به مادریِ پسرم میرسم؟ این روزها تمام میشوند؟ این روزها که خاکستری رنگ‌اند. من مطمئنم روزی که پسرم باشد این دنیا سبزتر از سبز رنگ خواهد گرفت. از پنجره‌ی خانه که سرم را بیرون ببرم حتی خیابان هم بوی زندگی گرفته باشد. تا ان روز خواهم رسید؟ امیدوارم.
چهل و نُه.
خیلی پیش، لیلا با مهره‌های رنگی برایم اویزِ موبایل درست کرد، این دخترک همیشه امیدوارم میکند، حالا هم مهره‌ی خندانِ اویزان از قابِ موبایل، امیدوارم میکند. به چه؟ به ادامه‌ی این راهِ نامعلوم؟ ایکاش مهره‌ی خندانی بودم، لیلا اویزِ موبایلم میکرد!

امروز روزِ پنجاه و نهم جنگ است.
۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

- ۶۶

۲۳
۰
فاطمه صاد
فاطمه صاد
واسئل خیالک: هل کان یعلم ان طریقک هذا طویل؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید