سیوهفت.
امشب پنجرهی اتاقِ پدرجون را که باز کردم بوی چوبِ سوخته میامد. از بوی چوبِ سوخته خوشم میاید، یادِ سیزدهبهدَرهای بچگیام را زنده میکند. یادِ دویدنهای بیمقصد و خندههای بیدلیل. کاش هنوز بچه بودم. میان بازیمان توپ میافتاد پایینِ کوه، ما میرفتیم دنبالِ توپ، علی پایش گیر میکرد میافتاد پایین، من و برادرم برایش چوب میفرستادیم بگیرد، ما هم دنبالهاش لیز میخوردیم تا پایینِ کوه و بعد همهمان به توپی که سرپایینی را همینجور قِل میخورد نگاه میکردیم میخندیدیم!
سیوهشت.
از اخرِ شب تا دمدمای صبح با خودم فکر کردم اگر همهچیز را میدانستم باز هم انجامش میدادم؟ اگر میدانستم به اینجا و این حال و این اوضاع ختم خواهد شد، باز هم تمام این راه را میامدم؟ اصلا جایی میانِ راه به مغزم هم خطور میکرد ممکن است لین راه اشتباه باشد؟ ممکن است به این حال و اوضاع ختم شود؟ اگر همهچیز را میدانستم باز هم انجامش میدادم؟ از اخرِ شب تا دمدمای صبح در انتظارِ جواب به سقف اتاق خیره ماندم، جوابی پیدا نکردم خوابم برد.
سیونُه.
این روتینِ سُرمه بکش و موهایت را دو گیس کن تا ابد ادامه دارد. این روتینِ جامهی سیاهِ سنگین بر سر بکش هم؟ گرهی شُلِ روسری و استینِ سه رُبع و ارایشِ ملایم زیرِ جامهی سیاهِ سنگین؟ من که روزی از اینجا خواهم رفت، روزی چشمانم را باز میکنم و شبیه به جملهی فاطمه: "دیگر چیزی را بر سرم تحمل نخواهم کرد". اما حالا تا ان روز، این روتینِ جامهی سیاهِ سنگین را بر سر بکش، از خانه بیرون برو، از سر بردار، در کوله مُچاله کن، بترس. ادامه دارد؟ اه چه رِقتانگیز. رِقتانگیز برای من؟ یا برای شما؟ این روتینِ جامهی سیاهِ سنگین بر سر بکش ادامه دارد؟
۷ اسفند ۱۴۰۴
ـ ۱۲۶