شاید روزی تو را بکشم. نه امروز و فردا. نه با گلوله و تیزی. روزی در همین جایی که حالا سطل سطل برایت اشک میریزم، مینشیم و به اندازهی تمام اشکهای این روزها به تو فکر میکنم. انقدر به تو فکر خواهم کرد تا دیگر ذهنم توان نداشته باشد. از ان روز هرگاه ببینمت قول میدهم دیگر چیزی درونم شعلهور نشود، قول میدهم دیگر صدایم نلرزد، قلبم انگونه بیمهابا نزند، چشمانم همچون حیاط اذین بندی شده ندرخشند. از پسِ ان روز دیگر تو را نخواهم شناخت. ان روز که برسد دیگر چنین ذوقی نخواهم داشت. دیگر اینطور سر خدا را شلوغ نخواهم کرد. روزی تو را خواهم کشت. حتی اگر به دنبالهی تو خود هم مجروح شوم باز تو را خواهم کشت، اگر تیری که با خیالاتم بر تو میزنم کمانه کند به خودم برگردد، باز این کار را انجام خواهم داد. یحتمل ان روز به من سخت خواهد گذشت. اما تو هیچچیز حس نخواهی کرد. تویی وجود ندارد، تو فقط در ذهن منی. من با ذهنیتم از تو مبارزه خواهم کرد. تو را خواهم کشت. اگر با گلوله مرگ بر تنت بنشانم تو دردش را میکشی و ان روز من دردِ گلوله را متحمل میشوم. تو کجای این داستان ایستادهای؟ کجا دورتر است؟ انجا که تویی؟ یا اینجا که منم؟
پ.ن: دو جملهی اخر از علیمحمد صادقیه.
۱۰ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۸۳