روزی فکر کردن را متوقف خواهم کرد. به قدمهایم فرمان خواهم داد. چرخدندههای ذهنم را برمیدارم و به نقطهای دور پرتاب میکنم. این چرخهی باطلِ فکر کردن و حرکت نکردن را قطع خواهم کرد. میدانم فرصتهای رفتهام باز نخواهد گشت، ولی قول میدهم از ان پس از فرصت مانده استفاده خواهم کرد. ان روز در بیصداترین حالت ممکن شروع به حرکت میکنم. فکرهایم را فراموش خواهم کرد. از خیالاتم دل میکَنم. از ان روز عهد میبندم تنها اینده را رقم بزنم، هرگز به فکر تغییر گذشته نخواهم افتاد. گذشته را، خیالات را، فکرهای پوچِ بیهوده را، به دست باد خواهم سپرد. رها خواهم کرد این دورِ باطل را. از پسِ ان روز دیگر نمیگذارم ذهنم بر من غلبه کند. از ان روز سپری در مقابل فکر برای خودم خواهم ساخت. ان روز که برسد حرکت قدمهایم را بهپای هیچ فکر و خیالی نمینشانم! دیگر روزهایم را به فکر و خاطره و اوهام نخواهم گذراند. دیگر نبودنِ ادمیان را خواهم پذیرفت. دیگر منتظر ارزوهایم نخواهم ماند. روزی فکر و خیال را متوقف میکنم. ذهنم را رام خواهم کرد، قدمهایم را استوار خواهم ساخت، خیال را به پای واقعیت ذبح خواهم کرد. به دنبال اینده خواهم رفت. با بدنی زخمی و دستانی لرزان ولی قدمهای استوار. چرا هنوز درون گود ایستادهام؟ کجا به حقیقت نزدیکتر است؟ انجا که تویی؟ یا اینجا که منم؟
۱۲ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۸۱