دیروز همانطور که بساطم را جمع میکردم تا خانهبهدوشی منظم باشم! پادکست واقعیِ کشتکاران را پلی کرده بودم و داشتم نامهی گوستاو فلوبر را گوش میدادم "چرا رویاهایمان عاجزاند؟" بنده هم همین سوال را دارم اقای فلوبر عزیز. باید بگویم ما واقعا موجودات فانیای هستیم و بسیار اسیبپذیر. من زمان زیادیست اول و اخر صحبتهایم برای ادمها تکرار میکنم "حالا من که از اینجا میرم" اما در واقع موضوعی که مطرح میشود این است که چطور؟ من چطور قرار است از اینجا بروم؟ از اینجا رفتن رویای من است، اما رویای من واقعا عاجز است. امروز بعد از اینکه کتلتهایم به کف ماهیتابه چسبید و کوهی از ظرف جلویم تلنبار شده بود، تصمیم گرفتم با ارجاع به حرفهای فاطمه زنگ بزنم حرم و هایهای گریه کنم و گله کنم و چرا رویاهایم عاجزاند و من درمانده و خسته و شکننده؟ و چرا کسی برایم کاری نمیکند؟ و چرا هیچچیز درست نمیشود؟ و بعد گوشی را قطع کنم و دوباره به کوهی از ظرف زل بزنم و با خودم بگویم این نارضایتی از اینکه کسی برایم کاری نمیکند بسیار احمقانه است چون احتمالا این زندگی من است و خودم باید کاری برایش بکنم. و با این حال باز هم به هیچکاری نکردن ادامه بدهم. اینجانب ابدا ادم ضعیفی نیستم اما اخیرا به شدت نیاز دارم به ادمها بگویم دلم برایشان تنگ شده یا دوستشان دارم یا مراقب خودشان باشند. ضعیف نیستم اما به شدت شکننده شدهام و با شنیدن یک "بالای چشمت ابرو است" ساعتها گریه خواهم کرد. ضعیف نیستم اما به شدت خستهام و به ازای هر یک ساعت تلاش به یک قرن استراحت نیاز دارم. من ضعیف نیستم اما هروز بیشتر از دیروز نیاز خود را برای محو شدن احساس میکنم. من هنوز اینجا هستم و این یعنی من ضعیف نیستم. من هنوز دوام اوردهام و برای این خاطر حس میکنم ضعیف نیستم. دیشب لالاییهای بچگیام را فرستادم و نوشتم "لالایی هایی که در سالهای دور برای پسرم خواهم خواند." و بعد فکر کردم خوش بحال من اگر سالهای دور پسر داشته باشم و بد به حال پسرم که مادرش من باشم. مادرِ شکننده و خسته و عاجز. بد به حالش.
۱۷ دی ۱۴۰۴
ـ ۱۷۶